نام خليج فارس در درازاي تاريخ.گفتار نخست

قسمت اول

نام خليج فارس در درازاي تاريخ عنوان كتابي است كه حاصل رنج سي سالهٌ محقق ارجمند دكتر پيروز مجتهدزاده، پژوهشگر متعهد كشورمان در اثبات تاريخي نامگذاری  خليج فارس است.
مقدمه نويسنده
استراتژي انگليسي ـ عربي فارسي زدايي خليج فارس
نام خليج فارس ريشه در ژرفاي تاريخ و تمدن بشر دارد و تمدن بشر، از آغاز تا سال 1958، نام ديگري بر اين دريا نشنيده بود. از سوي ديگر، اگرچه از دوران فراآمدن مدرنيته، شيوهٌ نامطلوب تغيير نام شهرها، محله ها و خيابانها، به دلايل سياسي، در سياستهاي كشوري برخي جوامع غيردموكراتيك رايج شده است، ولي دگرگون كردن نام قاره ها و درياها و اقيانوسها به دلايل نژادي و نژادپرستي در تاريخ بشر پيشينه ندارد. بر همين اساس است كه تلاش برخي محافل عربي براي دگرگون كردن نام خليج فارس، تلاشي است بي سابقه و به همان اندازه خلاف عرف و اخلاق كه همه اصول علمي و اخلاقي بشر متمدن را به چالش مي گيرد. پيشينهٌ اين تلاش ناميمون در حقيقت به دهه 1930 بازمي گردد: به دوراني كه سر چارلز بلگريو (sir Charles Belgrave)نماينده سياسي بريتانيا در خليج فارس، به عنوان مشاور امير بحرين در خدمت استعمار بريتانيا بود. وي در برابر ادعاي تاريخي ايران نسبت به بحرين كه در همان دهه مطرح شده بود، سخت برآشفته شد و اين ادعا و بيدار شدن ايران و ايراني را خطري براي دوام استعمار كشورش بر سرزمين هاي عربي خليج فارس قلمداد كرد و در جهت مقابله با ايران و ايراني بودن نام آن دريا تلاش نمود. در اين تلاش، او پرونده اي را براي دگرگون كردن نام خليج فارس به خليج عربي فراهم آورد واين پرونده را به دولت خودتقديم كرد.
بريتانيا در آن هنگام، از يك سو سخت درگير رقابتهاي ژئوپولتيك و ژئواستراتژيك با امپراتوري نوين اتحاد جماهير شوروي در خاور جهان بود و از سوي ديگر با تلاش حكومت جديد رضاخان براي تقويت حس ناسيوناليستي ايرانيان، در منطقه رويارويي داشت. اين رويارويي هابه گونه مناقشات سرزميني گسترده اي ميان ايران و بريتانيا بر سر جزاير بحرين، قشم، هنگام، تنب بزرگ، تنب كوچك، ابوموسي، سيري و بخشهايي از خوزستان و كرانه هاي ايراني خليج فارس خودنمايي داشت. باتوجه به حجم گسترده اين مناقشات دردسرآفرين آن دوران براي بريتانيا بود كه لندن ترجيح داد پروندهٌ ياد شده را ناديده گيرد تا از افزوده شدن بر انبوه كشمكشها جلوگيري كند. اين وضع تا سال 1958 ادامه يافت. در سال ياد شده عبدالكريم قاسم و سرهنگهاي يار و ياور او در عراق كودتا كرده و آن كشور تأسيس شده توسط استعمار بريتانيا را مركزي براي تعصبات عربي قلمداد نمودند و سراسر منطقه را به دوران تازه اي از تلاطم و كشمكش سياسي كشاند.
سرهنگ قاسم، هنوز از گرد راه نرسيده، داعيه رهبري دنياي عرب را در سر پروراند. از آنجا كه عراق درخط مقدم مبارزات عرب در برابر دشمن ملي آنان يعني اسرائيل نبود و قرار داشتن در خط مقدم مبارزه عليه دشمن ملت عربي ضرورت اجتناب ناپذيري براي رسيدن به رهبري عرب شمرده مي شد، وي كوشيد تا از ايران دشمن مشترك تازه اي براي همه اعراب درست كند، آن چنان كه ديگر نه تنها اعراب، بلكه خود نيز در خط نخستين مبارزه با آن باشد.
حساسيتهاي فراوان جغرافياي سياسي مربوط به چگونگي تركيب ملت در عراق، از سوي ديگر، به گونه آشكاري بر همه سياستهاي داخلي و خارجي عراق از آن تاريخ سايه افكن شد. بريتانيا در پايان جنگ جهانگير اول، با سر هم كردن سه استان موصل، بغداد و بصره از عثماني پيشين و با تركيب كردن سه گروه جمعيتي ناهمگن از سه مليت جدا از هم عراق را به وجود آورده بود. اين تركيب ناهمگن، شامل يك بلوك جمعيتي 20 درصدي از اعراب سني مذهب بود كه در اقليت مطلق بوده ولي حكومت را ـ دستكم تا پايان حكومت صدام ـ در اختيار داشت: يك بلوك 25 درصدي ازكردهايي آريايي كه با ايران پيوندي فرهنگي و تباري دارد و يك اكثريت 55 درصدي از شيعيان عرب زبان كه با ايران پيوندي مذهبي، تباري و فرهنگي دارد. به اين ترتيب، پيوندهاي استوار مذهبي، فرهنگي و تباري بيش از هشتاد درصد مردم عراق با ايران حكومت گران از اقليت در آن كشور را نسبت به ايران و ايراني بودن حساس كرده و دليل ديگري براي دشمني ها با ايران براي بعثي ها فراهم آورده بود.
به اين ترتيب بود كه رژيم عبدالكريم قاسم، ميراث خواري عوامل استعمار بريتانيا همچون سر چارلز بلگريو را در دشمني با ايران و در فارسي زدايي خليج فارس، پيش گرفت و نام ساخته و پرداخته شده بلگريو، يعني عنوان ساختگي خليج عربي را براي خليج فارس اعلام نمود. اين همان دشمني هايي است كه رژيم صدام در عراق از عبدالكريم قاسم و سرمشق او، يعني چارلز بلگريو، به ميراث برده بود دشمني هايي كه چهل سال كينه توزي و تبليغات زهرآگين ضد ايراني و هشت سال جنگ و انتقام جويي را به ايران و ايراني تحميل كرد.
با همه اين احوال، اقدام عبدالكريم قاسم ثمري نداشت و ددمنشي هاي رژيم او بيشتر از آن بود كه اجازه دهد دنياي عرب و دنياي پهناورتر از آن، بي اخلاقي هاي وي را سرمشق بي اخلاق شدن خوددر جهان كنوني قرار دهد تا آن كه بعثي هاي استالينيستي كنوني، از راه كودتا در سال 1968، حكومت بغداد را به دست گرفتند و در راه واقعيت دادن به روياهاي استعماري سر چارلز بلگريو و عبدالكريم قاسم، مبارزه تبليغاتي دهشت انگيزي را براي دگرگون كردن نام خليج فارس آغاز نهادند و در اين راه هزاران ميليون دلار از دارايي ملي سه گروه ملتي عراق را بيهوده صرف كردند.
پيش از روي كار آمدن دارودسته رژيم بعثي در عراق، در اوج هيجانهاي نژادپرستانهٌ پان عربيستي مصريان، در سال 1962 بود كه عبدالناصر تصميم گرفت، براي بيرون راندن ديكتاتور بغداد از دايره رقابتهاي ناميمون بر سر رهبري دنياي عرب، كارت برنده عربي تغيير نام خليج فارس را از دست عبدالكريم قاسم خارج كند. وي در آن تاريخ در سخنراني پرهيجاني پيرامون نژادپرستيهاي عربي پان عربيزم در ناميدن خليج فارس از نام ساخته شده سر چارلز بلگريو براي اين دريا بهره گرفت. عبدالناصر فراموش كرد كه پيش از آن تاريخ، وي در تشريح دامنه هاي جغرافيايي دنياي عرب، بارها نوشته و فرياد برآورده بود كه دنياي عرب پهنه اي است من المحيط الاطلسي الي الخليج الفارسي .
دركتابي كه يكي از ياران عبدالناصر در سال 1955 تحت عنوان الدعوة تحريرية الكبري انتشار داد، آن رهبر مصر كه نه تنها خود را عرب ، كه عرب را از نژاد برتر مي دانست، در مقدمه اي بر آن كتاب، دنياي عرب را از اقيانوس اطلس تا خليج فارس خوانده و امضاي خود را بر پاي آن نوشته نهاد، اما آيا مي توان از اربابان نژادپرستي انتظار حرمت نهادن بر گفته، نوشته، تعهد و امضاي خود را داشت؟ ولي مي توان انتظار رعايت اخلاق و اصول علمي را از آگاهان و انديشمندان عرب داشت.
شمار زيادي از انديشمندان دنياي عرب، از آن تاريخ تاكنون،درميزان گسترده اي پاي بندي به اخلاق و اصول علمي را نشان داده اند، انتشار شمارزيادي از نقشه هاي رسمي و نيمه رسمي چاپ شده در دنياي عرب از تاريخ اعلام ميراث بري عبدالكريم قاسم از استعمار در دگرگون كردن نام خليج فارس و از تاريخ اوج گيري پان عربيزم ناصري، تا سال 1975 كه انتشار نخست كتاب حاضر واقعيت يافت، گوياي اين حقيقت است و ما نمونه چندي از اين اسناد ترديدناپذير را در بخش پاياني اين كتاب مي بينيم.
دكتر سيدمحمد نوفل، معاون دبيركل اتحاديه عرب ونماينده دولت مصر در كنفرانس حقوق بشر تهران (1968)، در مصاحبه اي با خبرنگاران پيرامون نام خليج فارس چنين گفت: …من كوششهايي را كه براي تغيير نام خليج فارس به خليج عربي صورت مي گيرد، مورد استهزا قرار داده و اين كوششها را بي نتيجه دانسته ومحكوم مي كنم.
وي افزود كه مطالعاتي درباره منطقه خليج فارس دارد و در كتابي كه در سال 1952 درباره اين منطقه نوشته، همه جا از خليج فارس به همين نام ياد كرده است و تنها شيخ نشين هاي خليج فارس را نه عرب و نه ايراني (يعني آميخته اي ازعرب و ايراني) دانسته است. 1

/ 0 نظر / 35 بازدید