گفتار دوازدهم تا چهاردهم

۱۲-

- نام خليج فارس در درازاي تاريخ
مهاجرت گروهي از ايرانيان به سرزمين هاي جنوبي خليج فارس در سده هاي يادشده اسلامي ادامه پيدا كرد. گروه هايي كه در اين دوران به آن ديار رفتند، پس از چندي بامحيط تطبيق پيدا كرده و به گونهٌ قبيله هاي كوچ نشين درآمدند وگويش به عربي را در پيش گرفتند. از ميان اينگونه قبيله هاي ايراني تبار مي توان از بني خماره ، آل بوماهر ، محره ، آل علي و بني حواله نام برد. گفته مي شود كه خانواده هاي حكومتي قاسمي در شارجه و راس الخيمه از بني حواله و در اصل از اطراف بندرعباس هستند(36)، اگرچه برخي از آنان چندي است مي كوشند تاريشهٌ خود را از عربستان و ازنسل پيامبر اسلام قلمداد كنند.
مهاجران قرون اخير
مهاجرت ايرانيان به كرانه هاي عربي خليج فارس در قرون اخير از هنگامي آغاز شد كه حكومت خانواده قاسمي در شارجه كهن، در ميانه قرن نوزدهم، استحكام يافت و نفوذ آنان در شبه جزيرهٌ مسندم گسترش پيدا كرد. روابط ايلي آنان با قاسميان بندرلنگه سبب تشويق گروهي از خانواده هاي ايراني بخش هاي كرانه اي شمالي خليج فارس، تنگه هرمز و درياي عمان به مهاجرت به كرانه هاي آن سوي آب هاي خليج فارس شد. نخستين مهاجران اين دوره از گروه بازرگانان بودند كه به هنگام ورود،در شارجه اقامت گزيدند. خشك شدن تدريجي خورشارجه در سر آغاز قرن بيستم اهميت بازرگاني آن سرزمين را كاهش داد(37). بازرگانان يادشده ايراني، شارجه را ترك گفته و به بندرگسترش يافتهٌ دوبي رفتند.
مهاجرت ايرانيان به كويت و بحرين نيز درسال هاي واپسين قرن نوزدهم و سال هاي نخستين قرن بيستم، افزايش پيدا كرد.
درخور توجه است كه به هنگام زمامداري كريم خان زند در فارس (1750 ـ 1779) ايران توانست بندر بصره را از چنگ عثمانيان درآورد (1776). اين رويداد سبب انتقال تلاش هاي بازرگاني بندر بصره به كويت شد. هنگامي كه بصره، براي آخرين بار، درسال 1779 از تصرف ايران خارج شد، بندر كويت اهميت نوين خود را به عنوان مركز بازرگاني جديدي در خليج فارس حفظ كرد. اين اهميت بازرگاني همراه با ارتباط گسترده ميان كويت و استان هاي ايراني خوزستان و فارس سبب تشويق شماري از بازرگانان ايراني در مهاجرت به كويت شد. وضع سياسي بحرين، در قبال حملات عمانيان، وهابيان، تركان عثماني و انگليسي يان در قرن نوزدهم، حكومت بحرين را به ايران، به ويژه به حكومت هاي بوشهر و لنگه در ايران، نزديك ساخت. اين دگرگوني سياسي، مهاجرت گروهي از ايرانيان و اسكان آنان را درمجمع الجزاير بحرين موجب گرديد.هنگامي كه حكمرانان بحرين در دههٌ 1840، به عنوان حكومتي وابسته، روابط نزديكي با ايران برقرار ساختند، نخستين مهاجران ايراني دوران اخير در آن ديار سكونت كردند.
دومين موج مهاجرت ايرانيان به بحرين در دههٌ 1920 روانه آن سرزمين شد. دگرگوني هاي سياسي ـ اجتماعي ايران در دو دههٌ 1920 و 1930، يعني دوران اجراي برنامه هاي گسترده رفورم از سوي رضاشاه ـ همانند ممنوع ساختن حجاب زنان و معرفي مقررات خدمت اجباري سربازي ـ برخي خانواده هاي سنتي بخش هاي جنوبي ايران را به گذشتن از دريا و مهاجرت به كويت، بحرين، قطر و امارات متصالحه (امارات متحده عربي كنوني) تشويق كرد.
تا سال 1945 سفر ميان بندرهاي ايراني و بنادر كرانه هاي جنوبي خليج فارس، محدوديتي نداشت. در حقيقت پيوندهاي اقتصادي و اجتماعي ميان دو كرانه چنان نزديك بود كه اجراي هرگونه محدوديتي را غيرممكن مي ساخت. هركسي از ساكنان كرانه هاي جنوبي خليج فارس حق دريافت شناسنامه اي ايراني (اجازه عبور از مرز) را داشت و مي توانست به مدت نامحدود در ايران اقامت كند(38). در سال يادشده ايران مقرراتي را درزمينهٌ عبور و مرور از مرزهاي جنوبي وضع كرد و درسال 1959 محدوديت ورود و خروج از ايران به اجرا گذاشته شد.
موفقيتي كه گروه هاي نخستين ازمهاجران ايراني دوران اخير در كرانه هاي جنوبي خليج فارس به دست آوردند، به چيرگي آنان بر اقتصاد آن سرزمين ها، به ويژه در دوبي، انجاميد. حكومت دوبي، در عمل، به مبادلات بازرگاني با كرانه هاي ايراني وابسته شد و اين دگرگوني، از سوي ديگر، سبب جوشش سياست دوستانهٌ ويژه اي نسبت به ايران و روابط نزديك ميان ايران و دوبي شد. پيروزي اقتصادي ـ اجتماعي گروه هاي نخستين از مهاجران ايراني دوران اخير حركت موج هاي تازه اي از مهاجران ايراني به كرانه هاي جنوبي خليج فارس راتشويق كرد. اين امواج تازه مهاجرت از دههٌ 1950 ـ هنگامي كه ايران دوران سياسي ـ اقتصادي آشفته اي را طي مي كرد ـ آغاز شد. رونق اقتصادي در كرانه هاي جنوبي خليج فارس در دهه هاي 1950 و 1960 جاذبه نويني را براي مهاجرت گروه هاي بيشتري از ايرانيان به آن ديار سبب شد. اين موج مهاجرت ايرانيان به كرانه هاي جنوبي خليج فارس تا سال هاي نخستين دههٌ 1970 ادامه پيداكرد. رونق اقتصادي ايران در آن دههٌ ميزان مهاجرت ايرانيان به كرانه هاي جنوبي خليج فارس را كاهش داد. از ميان خانواده هاي مهاجر ايراني در دوران اخير، خانواده هاي بهبهاني و معاريف دركويت، جواهري و خنجي در بحرين، درويش در قطر وگله داري در دوبي شهرت بيشتري را، به دليل پيروزي اقتصادي و اجتماعي چشمگيرتر، به دست آورده اند.مهاجران ايراني، همانند ساكنان ايراني تبار كرانه هاي جنوبي خليج فارس و همانند مهاجران قرون ميانه ميلادي، با ميزاني از درگيري هاي قومي و مذهبي در آن ديار، به ويژه در كويت، استان هاي خاوري عربستان سعودي، قطر و بحرين، برخورد كردند. در حالي كه آن گروه كه در دوبي و برخي امارات كوچك تر كرانه هاي مسندم ساكن شده اند ، دشواري كمتري را تجربه نمودند.
آمار سرشماري عمومي سال 1970 دولت كويت شمار ايرانيان مهاجر در آن سرزمين را 39129 تن گزارش كرد كه پنج درصد جمعيت 800000 نفره آن شيخ نشين شمرده مي شد(39). همزمان با هجوم مهاجران كشورهاي ديگر به كويت در دههٌ 1950، حدود 40تا 50 هزارتن از نسل هاي كهن تر مهاجر ايراني تغيير مليت خود را ضروري يافتند. اين گروه، براي حفظ موقعيت محكم اقتصادي ـ اجتماعي خود، مليت كويتي را اختيار كردند(40). شمار ايرانيان مهاجر در كويت را درسال 1957 برابر با 19919 تن و درسال 1965 برابر با 30790 تن نوشته اند كه 9 درصد جمعيت كل آن سرزمين را شامل مي شد. اين رقم، اگرچه درسال 1970 به 39129 تن رسيد، ولي بيش از پنج درصد كل جمعيت كويت نبود(41).
از كل جمعيت 217000 نفري بحرين درسال 1972 (42)، 35000 تن بحارينه = بهارينه (ايرانيان بومي آن مجمع الجزاير) بودند. شمار افراد قبايل عتوبي (بني عتبه كه خاندان حكومتي ـ آل خليفه ـ بحرين ازآنان است) تنها 5000 تن برآورد شد. بقيه 177000 تن مردم بحرين، مهاجر شمرده شدند كه از آن ميان 37000 تن غيربحريني خوانده شدند. از اين رقم، 5000 تن ايراني به شمار آمدند كه همچنان تابعيت دولت ايران را داشتند. درصد ايرانيان بحرين از 8,4 درسال 1941 به 2,3 در سال 1971 كاهش پيدا كرد(43). اين دگرگوني، از يك سوي، ناشي از افزايش جمعيت غيرايراني بحرين در آن سالها بود و از سوي ديگر، ناشي از شرايط دشواري مي شد كه ادعاي حاكميت پيشين ايران بر بحرين در آن سي سال پيش آورده و مهاجرت ايرانيان به بحرين را متوقف ساخته بود.
جمعيت دوبي درسال 1973 برابر با 100000 تن قلمداد شد. از اين رقم، 80000 تن مهاجر غيربومي اعلام شدند. از شمار مهاجران غيربومي دوبي، 50 درصد را ايرانيان مهاجر دهه هاي اخير دانسته اند(44).
با پيدايش آثار رونق اقتصادي ايران در دههٌ 1970، مهاجرت ايرانيان به كرانه هاي جنوبي خليج فارس كاهش يافت. حتي مواردي از بازگشت داوطلبانه برخي مهاجران ايراني دهه هاي اخير مشاهده شد. به دنبال پيروزي انقلاب اسلامي ايران درسال 1979، محدوديت هاي تازه اي براي مهاجران ايراني به كرانه هاي جنوبي خليج فارس مطرح شد، حال آنكه عمان و قطر روابط دوستانه ديرين خود را با ايران حفظ كردند و دوبي رونق كار بازرگاني را با ايران ادامه داد.
حمله و اشغال كويت از سوي عراقي ها (اوت 1990 ـ ژانويه 1991) سبب خروج نيمي از جمعيت دو ميليون نفري آن شيخ نشين شد. از اين رقم، حدود 5000 خانواده ايراني به ايران بازگشتند. بازگشت حكومت آل صباح به كويت در ژانويه 1991 اجراي سياست نويني را در برخورد با مسئلهٌ جمعيت آن سرزمين به دنبال داشت. اين سياست شامل كاهش دادن جمعيت كويت تا يك ميليون است. اجراي اين سياست بازگشت خانواده هاي مهاجر ايراني را به كويت دشوار ساخته است
۱۳- برداشت جغرافيايي دوگانه يونانيان و ايرانيان باستان از آب هاي جهان
زمينه ها
از روزي كه بشر تاريخ نويسي را آغاز كرد، درياي جداكنندهٌ فلات ايران از شبه جزيرهٌ عربستان را درياي فارس يا خليج فارس ناميده است. اين نام در گذر روزگاران به همين گونه باقي ماند و ترديدي در چگونگي آن در هيچ زماني و در هيچ مكاني پديدار نيامده است، جز در سرزمين برخي اعراب از تاريخ 1962 ميلادي. به اين دليل، در بررسي تاريخچهٌ پيدايش و گذران قوام گيري و دامنهٌ شمول دو نام درياي فارس و خليج فارس و اثبات اينكه هيچ ملتي، حتي مردم عرب، در هيچ زماني اين دريا را به نام ديگري نخوانده است، تنها بسنده است كه اسناد اعراب را مورد بررسي قرار دهيم. نيازي نيست كه نقشه ها و اسناد بي شماري را از دوران هاي گوناگون تاريخي ملت هاي گوناگون در چنين بحثي دخالت داد، چون هيچ ملتي، به جز برخي اعراب، در هيچ زماني تا كنون در اين مورد به بيراهه نرفته و خلاف نگفته است. اگر برخي سياست پيشگان و روزنامه نگاران در بريتانيا خليج فارس را خليج مي خوانند، نه براي اين است كه در ناميدن اين دريا ترديد دارند، چرا كه در مهمترين اسناد رسمي و غير رسمي و در اطلس هاي معتبر اين كشور نيز از خليج فارس به همين نام ياد مي شود. خليج ناميدن خليج فارس در بريتانيا تنها ناشي از ملاحظه كاري هاي تاجرپيشه بودن نخبگان اين ملت است كه سبب مي شود، در گسترش بازرگاني، گردانندگان سياسي و رسانه هاي گروهي اين كشور گاه اصول اخلاقي احترام به حقايق تاريخي و جغرافيايي را زير پاي بگذارند.از اين روي، در اين بررسي از گفت وگو درباره اسناد غير عربي خودداري خواهد شد. تنها از اسناد اعراب سخن به ميان خواهد آمد، چرا كه برخي از اعراب كه در تلاش پرداختن هويتي عربي (جدا از هويت ايراني) در اين منطقه كه تا سده بيستم، منطقه اي كاملاً ايراني بود هستند، امروز از نامي ساختگي براي خليج فارس سخن به ميان مي آورند.
الف ـ برداشت جغرافيايي يونانيان باستان از آب هاي جهان
قديمترين قومي كه مطالعهٌ زمين را به طور جدي آغاز كردند، بابلي ها بودند و آنان در آثاري كه از دو هزار و پانصد سال پيش بر جاي نهاده اند، زمين را صفحه مسطحي فرض كرده اند، محاط در رودخانه آب شور (خليج فارس) كه آشوريان آن را نارمرتو Nar Marratu مي ناميدند. دليل چنين تصوري، محدوديت اطلاعات جغرافيايي آنان بود كه جهان را عبارت از سرزمين هاي واقع در اطراف بابل و مابين رود نيل و شط دجله مي دانستند و از درياها، فقط خليج فارس را مي شناختند كه در مجاور آن سرزمين واقع بود.
نقشه اي از سلسله سوم بابلي ها (اور = UR) در دست داريم كه نشان دهنده ميزان معلومات آن قوم از شكل جهان مي باشد و در آن هفت جزيره به صورت مثلث (پره هاي ستاره) در وراي درياي شور نشان داده شده است(نگاه كنيد به نقشه شماره 2).
پس از بابلي ها، علماي جغرافيانويس يونان قديم كه آثار آنان در واقع مبناي پيدايش آثار بزرگ علمي در شرق و غرب عالم محسوب مي شود، جهان را عبارت از خشكي مستطيل شكلي مركب از سه قاره اروپا و آفريقا و آسيا فرض مي كردند.
ابوريحان محمدبن احمد البيروني الخوارزمي در كتاب پر ارزش التفهيم لاوائل صناعة التنجيم ضمن شرح تقسيماتي كه تا آن زمان در مورد زمين متداول بود، دربارهٌ تقسيمات يونانيان مي نويسد:
و يونانيان را قسمتي است سه گانه بخلاف و آنچنانست كه بر زمين (مصر1) او را دوپاره كردند و آنچه سوي مشرق بود به اطلاق، ايسياء2 نام كردند و آنچه سوي مغرب بود درياي شام او را به دو پاره كرده، يكي به سوي جنوب نامش لوبيه3 و اندر او سياهان و گندم گونانند و ديگر سوي شمال نامش اوربي4 و اندراوسپيدان و سرخانند.
چون ايسياء كه پاره مشرقي است بسيار با چند دوپارهٌ مغربي بود، عراق و پارس و خراسان از آن جدا كردند و ايسياء خرد نام كردند و آنچه بماند ايسياء بزرگ .
چهار دريايي كه يونانيان از درياي بزرگ كناري منشعب مي دانستند، عبارت بود از:
1ـ درياي متوسط يا خليج روم Roman gulf (مديترانه امروز)
2ـ درياي خزر Caspian Sea
3ـ خليج عربي Arabia Gulf (درياي سرخ امروزي)
4ـ خليج فارس Persian Gulf
چنين تقسيم بندي جغرافيايي را كه مدتها اساس كار علمي دانشمندان جهان بود در آثار بسياري از دانشمندان بزرگ يوناني قبل از ميلاد مي توان جستجو كرد. از آن جمله: در آثار طالس ملطي Thales of Melitus كه حدود سالهاي 546 تا 640 قبل از ميلاد مي زيست، آناكسي ماندر Anaximender كه در سالهاي بين 546 قبل از ميلاد تا 612 ق.م زندگي مي كرد، خصوصاً كوسماس اينديكوپلتس Cosmas Indicopleutes (535 سال قبل از ميلاد) هكاتوس Hecataus (500 سال قبل از ميلاد)، اراتوستن Eratosthenes (200 سال قبل از ميلاد) و بالاخره استرابو Strabo كه مقارن با ميلاد مسيح مي زيست و به پدر جغرافيا معروف است (نگاه كنيد به نقشه هاي شماره 3 و 4)

در اين نقشه، علاوه بر اقيانوس جهاني و چهار درياي منشعب شده، از آنكه با اندك تغيير نسبت به نقشهٌ كوسماس اينديكوپلتس ترسيم شده است، با نمايش دو جزيره بريتانيا و ايرلند و سلسله جبال آسيايي (آنتي توروس) در واقع مرحله تكامل يافته تري را در تقسيمات جغرافيايي سطح زمين و كار ترسيم، مدلل مي سازد.
چنين تصوراتي مدتها ادامه داشت تا آنكه در آثار علمي قرون اوليه اسلام تغييرات زيادي در آن پيدا شد و فرضياتي كه علماي جغرافيانويس اسلامي و عرب از شكل جغرافيايي زمين خصوصاً از اقيانوس ها و درياها ارائه كردند، در واقع فصل خاصي از علم تقسيم جغرافيايي جهان و ترسيم نقشه هاي جغرافيايي به حساب مي آيد.
ب ـ برداشت جغرافيايي ايرانيان باستان از آب هاي جهان
برخي از ايرانيان، همانند برخي ديگر از مردمان گيتي، بر اين گمان هستند كه نام درياي جداكنندهٌ فلات ايران از شبه جزيرهٌ عربستان، نخست درياي فارس بوده و اين نام بعدها به خليج فارس دگرگون شد. اين گمان درست نيست. هر دو نام از دورترين روزگاران تاريخي وجود داشته و همزمان، در دو تمدن بزرگ ايراني و يوناني مورد استفاده قرار داشتند.
ايرانيان در روزگار هخامنشي اين دريا را پارسا درايا (Parsa Draya) يا درياي پارس مي خواندند و يونانيان آن را سينوس پرسيكوس (Sinus Persicus) يا خليج فارس نام مي دادند. پارسا دراياي ايراني بعدها به روم رفت و به گونهٌ ماره پرسيكوم (Mare Pcrsicum) درآمد. در دوران اسلامي جغرافيانويسان عرب و اسلامي هر دو نام را از دو تمدن باستاني گرفتند و همزمان مورد استفاده قرار دادند. پارسا دراياي ايراني را بحر فارس و سينوس پرسيكوس يوناني را خليج فارس قلمداد كردند. ده ها مدرك باستاني عربي و اسلامي در دست است كه اين تئوري را مستند مي سازد و از چگونگي شمول جغرافيايي اين دو نام بر آب هاي خاور زمين نگاره اي روشن به دست مي دهد همچنين، ايرانيان و يونانيان باستان برداشت هاي دوگانه اي از جغرافياي آب هاي گيتي داشتند. درحالي كه هر دو گروه كره خاكي را دايره مانند و محصور در اقيانوس كناري يا حاشيه اي مي دانستند كه برگرد آن قرار دارد و درياهاي دروني از اقيانوس كناري منشعب مي شود، ايرانيان عصر هخامنشي بر اين گمان بودند كه آب هاي دروني گيتي شامل دو دريا مي شود: درياي پارس و درياي باختر (روم)، درحالي كه يونانيان باستان آب هاي دروني گيتي را چهارگانه مي دانستند: خليج فارس، درياي خزر، خليج عربي (درياي سرخ) و درياي مديترانه.
در راستاي اين باور كه آب هاي گيتي دوگانه هستند (درياي پارس و درياي باختر) هخامنشيان استراتژي ايجاد ارتباط زميني و دريايي ميان اين دو درياي گيتي را پي ريزي كردند. جاده شاهنشاهي از شوش در نزديكي خليج فارس، به سارد در اژه كه به مديترانه مي پيوندد، ساخته شد، درحالي كه داريوش هخامنشي كوشيد تا با ساخت كانالي درياي سرخ را (كه شعبه يا ادامه خليج فارس شمرده مي شد) به رود پيراوا (نيل) كه به مديترانه مي ريزد، وصل نمايد. سنگ نوشته اي كه از داريوش شاه در محل زقازيق در نزديكي سوئز پيدا شده است، مي گويد: دراياهچا پارسا آيتي = دريايي كه از پارس به اينجا مي آيد . اين گفته به روشني نشان مي دهد كه ايرانيان روزگار هخامنشي درياي سرخ را ادامه درياي پارس مي شناختند. همين برداشت جغرافيايي ايراني از آب هاي دروني گيتي بود كه در سده هاي نخستين اسلامي شمار زيادي از جغرافيانويسان عرب و اسلامي را مشغول ساخت، چنان كه بيان خواهد شد.
شكل گيري جغرافياي سياسي خليج فارس
سرزمين هاي خليج فارس در دوران هخامنشي، جناح جنوبي فدراتيو ايران را تشكيل مي داد. ايرانيان، ساكنان اصلي اين سرزمين ها بودند چنان كه كتاب عمان چاپ دولت عمان، مردم عمان را با مردم ايران از يك ريشه مي داند. نوشته اي ديگر، حتي سرزمين مسندم را، در دوران هخامنشي، در مالكيت فردي به نام دارا پسر بهمن مي شناسد. در همين دوران بود كه ايرانيان سيستم آب رساني زيرزميني كاريز يا قنات را در سرزمين ماسون (عمان) رايج كردند. اين سيستم هم اكنون در عمان و امارات متحدهٌ عربي فلج نام دارد و اعراب جمع آن را افلاج گويند. همچنين، از سرزمين ماسون يا عمان بود كه سيستم كاريز به شمال آفريقا معرفي شد و هم اكنون در تونس و مراكش وجود دارد. انتشار سيستم كاريز در ديگر بخش هاي گيتي مستقيماً از سوي ايرانيان روزگار هخامنشي صورت گرفت.
ايرانيان دوران پارتيان (اشكانيان) پيشرفت هاي زيادي در كار دريانوردي داشتند. ناوهايي بزرگ ساختند، راه هاي دريايي را به روي نقشه آوردند و بر دريانوردي بشر اثر فراواني گذاشتند. تاريخ نويس عرب، جورج فضلوحوراني، مي گويد كه ايرانيان آثار بزرگي در دريانوردي برجاي گذاشتند. مترجم كتاب وي به فارسي، دكتر محمد مقدم، از او پيشتر رفته و برحاشيه گفته حوراني افزود كه هر آنچه به اعراب نسبت داده مي شود به ايرانيان مربوط است .
با آنكه مهاجرت اعراب به كرانه هاي جنوبي خليج فارس از سدهٌ دوم ميلادي آغاز شد، حكومت هزار سالهٌ ايران در پس كرانه هاي جنوبي خليج فارس در دوران ساساني اقتدار و نظم ويژه اي پيداكرد. در آن دوران، ايران دو حكومت خودمختار درجنوب خليج فارس داشت به نام هاي هگر و ماسون . هگر (به عربي هجر) شامل نيمهٌ باختري جنوب خليج فارس بود و ماسون دربرگيرنده نيمهٌ خاوري جنوب خليج فارس. هگر كه در دوران هخامنشي اوا نام داشت، در دوران اسلامي بحرين نام گرفت كه شامل مجمع الجزاير كنوني بحرين و سرزمين هاي كرانه اي حسا و قطيف در عربستان سعودي كنوني و شبه جزيرهٌ قطر مي شد. اين دو بخش از سرزمين هاي جزيره اي و كرانه اي در اين اثر بحرين كرانه اي و دريايي خوانده خواهد شد.
ابن بطوطه هگر را الاحسأ دانسته است در كرانه هاي شبه جزيرهٌ عربستان. ماسون در دوران اسلامي عمان نام گرفت كه نيمهٌ شمالي كشور كنوني عمان و سراسر فدراسيون امارات متحدهٌ عربي كنوني را دربرمي گرفت. بازماندگان اصلي هگر (بحرين دريايي و كرانه اي) امروز بهارينه گان (بحارينه ها) ناميده مي شوند كه شمارشان، در بحرين دريايي به تنهايي، پنجاه هزار تن برآورد شده است، درحالي كه شمار آنان در بحرين كرانه اي شناخته شده نيست. ولي، به هرحال، بيش از نيم ميليون شيعه مذهبان عربستان سعودي از بهارينه گان هستند. مهاجرت اعراب به اين بخش از خليج فارس از آغاز حكومت ساساني شروع شد. اردشير بابكان، پادشاه اعراب مهاجم (ساتيران) را شكست داد و حاكميت ايران را بر سراسر منطقه هگر تجديد كرد.
فشار سياسي دو قدرت رومي و ايراني به سوي يكديگر در شمال باختري خليج فارس، سرحدات باختري ايران را در بين النهرين قرار داد. در اين بخش، ساسانيان حكومت سرحدي حيره يا مناذره را در مركز شمال عراق كنوني به وجود آوردند تا در جناح شمال باختري، همچون ديواري سياسي در برابر فشار روميان قرار گيرد. در واكنشي ژئواستراتژيك، روميان نيز حكومت سرحدي غسان را، در برابر ايران، در سوريه كنوني درست كردند.
سرزمين عمان، چنانكه گفته شد، در آن روزگاران مازون يا ماسون خوانده مي شد. سرزمين جلويي ماسون در تنگه هرمز مازوندم يا ماسوندم نام داشت. پسوند دم در فارسي امروزين به همانگونه باستانيش است و به طور يكسان، در رابطه با زمان و مكان به كار گرفته مي شود، همانند سپيده دم به معني نزديك صبح يا هنگام ورود سپيده صبح، يا باغدم به معني مكان ورود به باغ. به اين ترتيب، تركيب ماسوندم به معني مكان ورود به ماسون است. اين نام، هم اكنون در محل مسندم تلفظ شده و براي شبه جزيرهٌ مسندم به كار گرفته مي شود. شبه جزيرهٌ مسندم، حقيقتاً محل و مكان ورود به ماسون ـ عمان است از داخل ايران.
نام عمان نيز در آن دوران به گونهٌ اومانا وجود داشت و بندر صحار امروزين، در نزديكي مسقط، بدان ناميده مي شد. صيحان بن سعيد، شاعر عماني، در توصيف ماسون روزگاران ساساني گفته است:
كسري (خسرو انوشيروان) عمان را ماذون ناميد و ماذون، اي دوست، نيكو سرزمين است سرزميني پر از باغات و مزرعه ها كه مزرعه ها و چشم سارانش پايان ناپذير است
درحالي كه مهاجرت اعراب از داخل شبه جزيره و از يمن به سوي كرانه هاي خليج فارس جريان داشت، مهاجرت ايرانيان نيز از داخل فلات ايران به آن كرانه ها ادامه يافت.
با آنچه گفته شد، جاي شگفتي باقي نمي ماند كه چرا جغرافيانويسان عرب دوران اسلامي، همانند جغرافيانويسان ديگر ملل جهان، درياي جداكنندهٌ فلات ايران از شبه جزيره عربستان را درياي فارس يا خليج فارس خواندند.
تاريخ و جغرافيانويسان عرب و اسلامي سده هاي نخستين هجري، همانند طبري، مسعودي، يعقوبي و غيره تأكيد دارند كه سراسر خليج فارس در دوران هاي كهن به ايران تعلق داشت. تاريخ و جغرافيانويس سدهٌ چهارم هجري، ابن حوقل نصيبي البغدادي، براي مثال، در صوره العرض خود مي نويسد:
چنانكه بارها گفته شد، درياي پارس، خليجي است كه از اقيانوس (كناري گيتي) در نزديكي چين و سرزمين واق جدا مي شود و آن دريا است كه از حدود سرزمين هاي سند و كرمان و پارس به پيش مي آيد و از ميان همهٌ سرزمين ها به نام پارس خوانده مي شود چرا كه هيچ دياري برگرد اين دريا نيست كه از پارس پيشرفته تر باشد، همانا كه شاهان پارس، از روزگار باستان، نيرومندترين كنترل را داشته و هم اكنون نيز نيرومندترين كنترل را بر سرزمين هاي دور و نزديك اين دريا دارند .
اين جغرافيانويس عرب نه تنها در اينجا درياي جنوب ايران را بحر فارس مي نامد، كه دلايل مهمي نيز بر اين ناميدن آورده است.

۱۴-پيدايش مفهوم حكومت در منطقه
علي رغم اين حقيقت كه سراسر منطقهٌ خليج فارس در دوران پيش از اسلام در درون قلمرو ايران بود، نام ويژه اي كه دربرگيرندهٌ سرزمين هاي پهناور با نظام حكومتي ويژه اش باشد، يعني نامي كه گوياي مفهوم كشور باشد، وجود نداشت. جالب توجه است كه علي رغم وجود نداشتن مفهوم كشور با نام ويژه و حكومت سياسي به مفهوم امروز در سرزمين هايي كه امروز امپراتوري هخامنشي يا اشكاني خوانده مي شود، نظام پديدار آمده در اين سرزمين ها، نخستين ساختار سياسي عمودي بود كه به گفتهٌ فيليپاني ـ رنكني ايتاليايي، ماشين بزرگ حكومتي در دنياي امروز روي آن بنا شد. اين ساختار سياسي نظام امپراتوري به معني اروپايي واژه نبود، بلكه ساختاري بود فدراتيو با ميزان درخور توجهي از خودمختاري براي حكومت هاي محلي. محور اصلي حكومت در اين ساختار بر گرد روابط مشخص ميان مركز و خودمختاري هاي پيراموني دور مي زد.
سرزمين هاي اين ساختار سياسي به نام سلسله حكومتي وقت خوانده مي شود. از آنجا كه هخامنشيان از پارس بودند، سرزمين هاي فدراتيو هخامنشي حكومت پارس خوانده مي شد. دوام هزار ساله اين حكومت و حكومت ساساني كه او نيز از پارس بود، سبب شد تا اين نام در خاطره ها دوامي به درازي قرن ها پيداكند. نخستين نشانه پيدايش مفهوم كشور با نامي ويژه مربوط به سده هاي مياني ساساني مي شود. هنگامي كه ورهرام (بهرام) گور ساساني (420 تا 438 ميلادي)، به گفته فردوسي، در انديشه تعيين مرز در اطراف كشور خود شد و مرزهاي ميان ايران و توران را بر جيحون نهاد. بدون ترديد اين تحول را بايد نخستين نشانه پيدايش مفهوم مرز به معني امروزين دانست. بناي ديوارهايي چون ديوار چين، سد سكندر در شمال خاوري ايران در دوران پارتيان و ديوار هادرين در بريتانياي عصر روميان را نبايد به معني ايجاد مرز گرفت. اين ديوارها براي امن ساختن سرزمين هاي متمدن در برابر بربرها ساخته شد و بيشتر حالت يك وسيله پدافندي داشتند تا مفهوم مرز. از آنجا كه همانند دوران هخامنشي، حكومت در سرزمين هاي ساساني فدراتيو بود، مرز قدرت چندگانه و شهرها، در عمل، مراكز اصلي جلوه گري پويايي سياسي ـ اقتصادي حكومت بودند. چنان كه امروز نيز شاهد گسترش يافتن نقش سياسي ـ اقتصادي بين المللي شهر در برابر مفهوم حكومت ـ ملتي هستيم. مفهوم يوناني پوليس (Polis) به معني شهر، شهر سياسي ـ اقتصادي پويا در ايران ساساني نيز جلوه داشت و درحالي كه اعراب فدراتيو ساساني از مداين سخن داشتند، ايرانيان فدراتيو ساساني بيشتر با شهر سروكار داشتند و حتي هنگامي كه مفهوم كشور را با نام ايران بنا نهادند، از ايرانشهر سخن به ميان آوردند.
به هرحال، همراه با گسترش و پيشرفت تلاش هاي اقتصادي سرزمين ماسون، مهاجرت از درون ايران به آن سرزمين و ديگر كرانه هاي شبه جزيره عرب نيز گسترش پيدا كرد حضور ايرانيان در سرزمين هاي كرانه اي شبه جزيره عربستان تا آن اندازه گسترده شد كه جغرافيانويس عرب، مقدسي البشاري، در قرن چهارم هجري، مي گويد:
بيشتر مردم اين دريا را، تا حدود يمن، درياي فارس مي خوانند و به راستي كه بيشتر ناوسازان و ناوخدايان آن از فارس هستند... بيشتر مردم در عدن و جده از فارسند... در صحار مردم يكديگر را با نام هاي فارسي مي خوانند و به فارسي سخن مي گويند. صحار مركز عمان است... و بيشتر مردم آن ايراني هستند .

فصل سوم
ج ـ برداشت جغرافيايي اعراب از آب هاي جهان
دانشمندان جغرافيانويس اسلامي و عرب نيز تقسيماتي روي كره زمين انجام داده و به طور كلي به اينگونه مطالعات، توجه زيادي داشته اند. اين دسته از دانشمندان عرب، براساس برداشت هاي جغرافيايي ايرانيان باستان از درياها و اقيانوس ها، آب هاي جهان را عبارت از دو درياي عظيم مي دانستند به نام هاي بحر فارس و بحر روم كه از اقيانوس جهاني يا درياي محيط به سمت كره خاك پيشروي كرده و درياهاي ديگر را اجزاي اين دو درياي بزرگ به حساب مي آوردند و بعضي از آنان اصالت ويژه اي براي اين فرضيه درنظر مي گرفتند. چنانكه ابوبكر احمدبن محمد معروف به ابن الفقيه در صفحهٌ 9 مختصر كتاب البلدان كه در سال 279 هجري تأليف شده1، منظور از دو دريايي را كه در آيات شريفه بيستم، بيست ويكم و بيست و دوم2 سوره مباركهٌ الرحمن قرآن مجيد ذكر شده است، درياي فارس و درياي روم، معرفي مي كند. چنانكه مي گويد:
قال الله عزوجل: مرج البحرين يلتقيان. يروي عن الحسن قال بحر فارس و الروم...
يعني:
خداوند بزرگ و عزيز گويد دو دريا را روانه كرده است تا به هم نزديكي جويند (برسند). از حسن روايت مي شود كه گفته است منظور درياي فارس و درياي روم مي باشد... و اين نظر بعدها توسط شهاب الدين احمدبن عبدالوهاب النويري نيز مورد تأييد و تأكيد قرار گرفته است چنانكه وي گويد:
يتفرع من البحر المحيط خليجان: احدهما من جهة المغرب و يسمي الرومي والاخرمن جهة المشرق و يسمي البحر الصيني و الهندي و الفارسي و اليمني و الحبشي بحسب مايمر عليه من البلاد3.
و هماالمر ادان بقوله تعالي (مرج البحرين يلتقيان، بينهما برزخ لايبغيان).
يعني:
از درياي كناري (اقيانوس) دو خليج منشعب گردد: يكي در سمت مغرب كه درياي روم نام دارد و ديگر در جهت شرق به درياي چيني و هندي و فارسي و يمني و حبشي ناميده مي شد. (سرزمين ها بر حسب عبور از آنها).
و از اين دو مراد گفتار خداوند بزرگ است كه (دو دريا را روانه كرد تا به هم نزديكي يابند (برسند) و ميانشان حائلي است تا به يكديگر زيادتي نكنند.4)
درياي بين قاره اي فارس در مدارك و آثار عربي
از قرن سوم و چهارم هجري چندين اثر جغرافيايي مهم در دست است كه گوشه هاي تاريكي از علم جغرافياي آن زمان را روشن مي سازد. آنچه در اين آثار به وضوح و صراحت بيان شده است، اينكه درياي فارس را شامل همهٌ آبهاي جنوب آسيا و جنوب غربي آن فرض كرده و آن را دريايي عظيم و بين قاره اي مي دانستند و درياهاي هند، چين، سند، عرب، عمان و خليج فارس، احمر و عقبه را نيز هر يك جزئي از آن درياي بزرگ مي شمردند.5
سهراب، جغرافيانويس ايراني اسلامي كه در قرن سوم هجري مي زيست در صفحه 59 كتاب (عجائب الاقاليم السبعه الي نهاية العماره6) مي نويسد:
بحر فارس و هوالبحر الجنوب الكبير.
يعني:
درياي فارس همان درياي عظيم جنوب است.
در آثار قرن چهارم هجري از فرضيهٌ مزبور، با روشني بيشتر صحبت مي شود. به ويژه نقشه هايي كه در كتاب هاي اين قرن ترسيم شده، منظور جغرافيايي فوق را با صراحت و روشني تمام ارائه مي نمايد.
از جمله آثار مهم اين قرن يكي از كتاب صورالاقاليم ابي زيد بلخي است كه گويا حدود سال 321 هجري به رشتهٌ تحرير درآمده است و ناجي زيدالدين عراقي در كتاب(تطور الخط العربي) چاپ بغداد 1968 (ناشر: مطبوعات المجمع العلمي العراقي) نقشه اي را از آن كتاب اقتباس كرده است كه در آن دو درياي عظيم فارس و روم به روشني و وضوح نشان داده مي شود و در سواحل درياي فارس از بحرالزنج، بحر حبشه، بحر قلزم، بحر فارس و بحر الهند به صورت نام هاي محلي ياد مي گردد و دو جزيره خارك و اوال (بحرين فعلي)7 را مشخص كرده ، سرزمين هاي اطراف آن درياي عظيم را بلادالزنج، الحبشه، النجد، الشام، ديارالعرب، خوزستان، فارس، كرمان و بلادالسند نام مي دهد (نگاه كنيد به نقشه شمارهٌ6)
در آثاري كه پس از اين تاريخ به وجود آمده است، صراحت و استواري بيشتري در فرضيه هاي جغرافيايي حدود آبها و خشكيها، به چشم مي خورد و كتاب المسالك و الممالك ابواسحق ابراهيم بن محمد استخري8 متوفي به سال 346 هجري بارزترين و گوياترين اثر جغرافيايي است كه راجع به بحر عظيم فارس گفتگو مي كند چنانكه اين كتاب بعدها مورد استفاده بسياري از علما قرار گرفت. استخري در صفحه 28 كتاب مزبور مي نويسد:
بحر فارس فانه يشتمل علي اكثر حدودها و يتصل بديارالعرب منه و يسائر بلدان الاسلام و نصوره ثم نذكر جوامع ممايشتمل عليه هذالبحر و نبتديء بالقلزم علي ساحله ممايلي المشرق فانه ينتهي الي ايلة ثم يطوف بحدود ديارالعرب الي ذكر ناها و بيناها قبل هذا الي عبادان ثم يقطع عرض دجله وينتهي علي الساحل الي مهروبان ثم الي. جنابه ثم يمرعلي سيف فارس الي سيراف ثم يمتدالي سواحل هرمز وراء كرمان الي الديبل و ساحل الملتان و هو ساحل السند.9
يعني:
درياي فارس مشتمل است بر بيشتر حدود فارس و از فارس متصل مي شود به ديار عرب و ديگر سرزمين هاي اسلام. نقشه آن را ترسيم مي كنيم و جميع حدود آن را يادآور مي شويم و از درياي قلزم10 آغاز مي كنيم كه از سواحل آن در شرق تا ايله11 منتهي مي شود. سپس حدود ديار عرب را تا آبادان دور مي زند و آنگاه عرض دجله را قطع كرده به مهروبان12 منتهي مي شود. سپس تا جنابه13 و از آنجا تا سيراف14 و از سيراف تا سواحل هرمز در آنسوي كرمان تا ديبل15 و ساحل ملتان16 كه ساحل سند ناميده مي شود، امتداد مي يابد.
(نگاه كنيد به نقشهٌ شماره 7)
ابوالقاسم محمدبن حوقل بغدادي فصلي از كتاب پر ارزش صورة الارض را كه در سال 367 هجري به پايان رسانيد، به بحر فارس اختصاص مي دهد و ضمن شرح مفصلي، حدود اين درياي عظيم بين قاره اي را بهتر از ديگر جغرافيانويسان مشخص كرده.

 

/ 0 نظر / 15 بازدید