نام خليج فارس در درازاي تاريخ گفتار۱۱


از نظر سياسي، كنفدراسيون شيحوح تا همين اواخر، حكومت هيچ حاكمي رابه رسميت نمي شناخت. رفتار آنان نسبت به حكومت هاي اطراف خصمانه بود و هيچ خارجي جرأت ورود به منطقه آنان را نداشت. با همهٌ اين احوال، قبايل شيحوح گونهٌ مبهمي از وابستگي سياسي به حكومت عمان و مسقط را اقرار داشته اند. درسال 1836 سيدسعيد، سلطان مسقط، طي نامه اي به ملاحسين، نمايندهٌ سياسي بريتانيا در منطقه، اقرار كرد كه قبيله هاي شمال مسندم تابع شيوخ قاسمي (شارجه) هستند، ولي خود آنان از تابعيت قاسميان سرپيچي دارند و بيشتر به حكومت مسقط متمايل هستند(30). درگزارش مفصلي به دولت بريتانيا در تاريخ دوم ژوئيه 1902، سرگرد كاكس (Major Cox) خودگرايي شيحوح راتاييد مي كرد، ولي يادآور مي شد كه وارد شدن او به سرزمين شيحوح تنها با نشان دادن نامه اي از سلطان مسقط عملي بود. در اين گزارش، وي مردم شيحوح دربخش كرانه اي خاوري مسندم را چنين توصيف كرده است:
اين مردم وحشي ترين مردمي هستند كه تاكنون ديده ام. هنگامي كه كشتي (نوع بخار كوچك حامل وي) ردبرست (Redbrest) به كرانه هاي آنان نزديك شد، اين مردم به پشت تپه ها گريختند. اگر چه كشتي هنوز سه روز در آنجا لنگر انداخت، تنها دو تن از آنان را توانستيم به زور به عرشه بياوريم... اين مردم به عمر خود آدم سفيدپوست يا كشتي بخاري نديده بودند... (31).
هنگامي كه نگارنده در دسامبر 1977 با احساسي آميخته بابيم وارد خصب شد و مليت ايراني خود رابر مردم كمازره شيحوح آن ديار آشكار ساخت، برخلاف انتظار، با خوشرويي مورد استقبال قرارگرفت، در حالي كه خشونت شيحوح نسبت به مردم ديگر بر هيچ پژوهنده در مسائل عمان شمالي، پوشيده نبوده و نيست.
تيرهٌ كمازره تا دهه هاي ميانه قرن بيستم با تيره هاي عرب منطقه در ستيز مداوم بود. هنگامي كه قدرت بريتانيا، در نيمهٌ نخست قرن نوزدهم، به سود قاسميان مسندم بود، كمازره و قبايل عضد مسندم، كنفدراسيون شيحوح را به وجود آوردند و اين كنفدراسيون تا همين اواخر خود را مستقل مي شناخت، در حالي كه سرزمين آنان از نيمهٌ قرن نوزدهم رسماً از آن سلطنت عمان و مسقط شناخته مي شد. كنفدراسيون شيحوح زندگي مستقل خود را برخلاف تقسيمات سياسي كه سبب پيدايش مرزهاي سياسي شبه جزيرهٌ مسندم در سال هاي دههٌ 1950 شد و سرزمين آنان رسماً در درون مرزهاي كشور عمان و مسقط آن هنگام قرار گرفت، ادامه داد. درسال 1976 با بازديد سلطان قابوس، پادشاه عمان، از منطقهٌ شيحوح و استقبال مردم اين قبايل از وي، آشكار گرديد كه كنفدراسيون شيحوح حاكميت كشور عمان را عملاً و رسماً پذيرفته است.(32).
مهاجران قرون ميانه (ميلادي)
عوامل اصلي كه سبب حركت گروهي مردم از داخل ايران به خليج فارس در قرون ميانه ميلادي بود، مربوط به قوام گرفتن جامعهٌ ويژه خليج فارس مي شود.
با پيدايش دين اسلام، جريان شكل گيري جامعهٌ ويژه خليج فارس آغاز شد. مهاجرت ازايران و فلات داخلي عربستان به كرانه هاي خليج فارس ادامه يافت. فراتر اينكه خليج فارس به زودي تبديل به مركزي براي جنبش هاي سياسي عليه خلافت عربي دمشق و بغداد شد. جنبش هاي خوارج، زنگيان و قرمطيان، جنبش هاي شناخته شده تر اين دوران بودند. از سوي ديگر، گسترش بازرگاني ميان دو كرانه شمالي و جنوبي بر عوامل تشويق كننده درهم آميختگي فرهنگي منطقه افزون شد. مهاجران جديد رفته رفته ميان ساكنان بومي و مهاجران دوران كهن منطقه جذب شدند. موقعيت جغرافيايي نيز خليج فارس را به قلب دنياي كهن كشاند. دنيايي كه شاهراه بازرگاني خاور و باختر گيتي مي بايد از اين منطقه بگذرد.
اين عوامل توأم با تلاش هاي اقتصادي پرسود، همانند صيد مرواريد،گسترش مفهوم جامعه خليج فارس را نيرومندترمي ساخت. چشمگيرترين جنبه هاي اين جامعهٌ ويژه عبارت بود از تحمل و درهم آميختگي تفاوت هاي نژادي و مذهبي، زبان ويژه كه ازتركيب شدن فارسي و عربي شكل مي گرفت (آميخته اين دو زبان، توأم با واژه هايي از زبان هندي، زبان سواحيلي رابه وجود آورد كه هم اكنون در خاور آفريقا زنده است) و آيين و هنرهاي ويژه كه رفته رفته تفاوت هاي آشكاري نسبت به هر دو فرهنگ فارسي و عربي منطقه پيدا كردند.
از سوي ديگر، آخرين دوره حاكميت ايران بر كرانه هاي جنوبي خليج فارس، ميان قرن هاي شانزدهم و هيجدهم ميلادي و كنترل سرزمين هاي ايراني كرانه هاي شمالي خليج فارس ازسوي حكومت مسقط (33)، همراه بانفوذ گستردهٌ قاسميان مسندم در كرانه هاي جنوبي ايران در قرن نوزدهم(34)، انگيزه هاي نويني براي حركت امواج انساني از سوي شمال و جنوب خليج فارس بود.
در سدهٌ چهارم هجري بود كه ايرانيان توانستند سرزمين هاي جنوبي خليج فارس را دوباره ضميمه قلمرو ايران كنند. احمد معزالدوله تسخير بين النهرين و جنوب خليج فارس راآغاز كرد و برادرزاده مقتدر او، عضدالدوله ديلمي، درسال 367 تا 368 هجري كار اقتدار ايران بر سراسركرانه هاي جنوبي خليج فارس را به پايان رساند. از اين دوران بود كه مهاجرت ايرانيان به كرانه هاي جنوبي خليج فارس از سر گرفته شد.
علي رغم روشني و قاطعيت قلمرو ايران پيش از اسلام در سرزمين هاي جنوبي خليج فارس، قلمرو ايران در اين سرزمين ها در سده هاي اسلامي، به ويژه ميان سده هاي شانزدهم تا بيستم ميلادي مبهم و نامشخص است. در حالي كه قبيله هاي خودمختار اين سرزمين ها گونهٌ مبهمي از رابطهٌ وابستگي سياسي به حكومت عمان يا مسقط راحفظ مي كردند، حكومت عمان ومسقط طي پيمان هايي با دولت ايران قاجاري بخش هايي از سرزمين هاي كرانه هاي شمالي خليج فارس را به اجاره مي گرفتند و بر همان اساس از سوي دولت ايران به بحرين و ديگر سرزمين هاي همسايه در جنوب خليج فارس حمله مي بردند. همين ابهام و درهم آميختگي حاكميت ايراني ـ عماني در منطقهٌ شرايط را آماده بهره برداري گسترده قبايل خودمختار از يك سوي و هند بريتانيا از سوي ديگر، ساخت و براساس همين پيشينه ابهام آميز سازمان سرزميني و حاكميت ها است كه امروزگاه پيش مي آيد كه ادعاهاي سرزميني عليه ايران درمنطقه مطرح مي شود.
گسترش درهم آميختگي سياسي ايران و عمان درنيمه نخست قرن نوزدهم، سبب گسترش بازرگاني ومبادله كالا ميان مناطق دريايي وكرانه اي دو سرزمين شد. تلاش هاي تجاري بازرگاني ايراني درمسقط فزوني گرفت. شمار بزرگي از بازرگانان ايراني، به ويژه از شيراز، واردمستعمرهٌ عماني زنگبار درخاورآفريقا شده، در آنجامستقر گشتند و جامعهٌ ايراني كوچكي را پديد آوردند كه هنوز هم در تانزانيا به نام جامعهٌ شيرازيان شناخته مي شود. درهمين دوران بود كه زبان ويژه سواحيلي كه از به هم آميختن واژه هاي فارسي و عربي درمنطقهٌ خليج فارس به وجود آمده بود، به زنگبار و ديگر پس كرانه هاي خاوري آفريقا رفته و همچنان در آن سرزمين ها مورد استفاده است(35).
ادامه دارد
يادداشت ها

/ 0 نظر / 7 بازدید