گفتار هفتم و هشتم <#hits#>

در مباحث جغرافيا و سياست يا جغرافياي سياسي اين اصل مهم مورد بررسي قرار دارد كه كشور، همانند يك انسان است با همهٌ خصوصيات آن؛ متولد مي شود، رشد مي كند، كمال مي يابد، كهن مي گردد و در صورت بروز فرسودگي و ضعف در اركان حيات آن احياناً مي ميرد.اگر مردم يك كشور را به عنوان سلولهاي حيات آن كشور در نظر بگيريم، بي ترديد تركيبات اجتماعي، ارگانهاي آن كشور است و آنچه از مليت مي شناسيم، به منزله روح خواهد بود.بنابراين حفظ حيات ملي و قومي ضروري است و حيات ملي وقتي حفظ و حراست مي شود كه روح آن سالم نگاه داشته شود و آنچه از آداب و رسوم و ادبيات و فرهنگ و تمدن براي هر قومي وجود دارد، تارو پود مليت آن به حساب مي آيد و تقويت هر يك از اين عوامل در واقع تقويت روح ملي خواهد بود كه سازمان انديشه هاي ناسيوناليستي از همين جا قوام مي گيرد.با پذيرفتن اين اصل اساسي، خواهيم ديد كه يورش ها و تهاجم هاي بيگانگان، گذشته از آثار و نتايجي كه هر آن به بار مي آورد، ويژگيهاي فرهنگي و قومي خود را نيز بر ملت مغلوب تحميل مي كند و همين امر ضربات سختي را بر پيكر حيات ملي و مليت مردم كشور مورد تهاجم وارد مي سازد اما اگر مليت قوي باشد، خود به خود براي حفظ بقا، با نفو ذخارجي مقابله مي كند.
مثال بارز اين گفته از يك طرف، زنده ماندن مليت ايراني در قبال تهاجم هاي متعدد از قبيل حملهٌ اسكندر و عرب و مغول است كه قدرتشان سالها دوام يافت و از طرف ديگر از بين رفتن بعضي مليت ها و يا تغيير ماهيت آنها به صورت مليتي ديگر مي باشد. ما امروزه در تاريخ، شرح حال مليت هايي را مي خوانيم كه از صفحه روزگار محو شده اند و كشورهايي را مي شناسيم كه خارج از حدود جغرافيايي سرزمينهاي عربي قرار دارند، اما غرق در عربيت و فرهنگ عرب هستند.
تنها راه تقويت روح ملي و نيرومند ساختن يك مليت به عنوان يك كشور مستقل يا يك ملت زنده نيز، بارور ساختن و پاسداري از ميراث هاي فرهنگي و قومي آن است.
براي نيل به چنين هدفي گذشته از تقويت مطالعات جغرافيايي، باستان شناسي، تاريخي، ادبي و فولكلريك (فرهنگ عامه) راه ديگري هم وجود دارد و آن مطالعهٌ ارزنده چگونگي سير تكامل فرضيات جغرافيايي از كشورها و ملت ها در طول تاريخ و كيفيت شكل يابي ويژگي ها و اسامي جغرافيايي در قالب دانشي به نام جغرافياي تاريخي است. اين گونه مطالعات در واقع حقايق را احياء كرده و از آن براي استوارساختن بنيادها و نهادهاي فرهنگي و پيوندهاي ميهني يك ملت با سرزميني كه آن را مام ميهن مي نامد، استفاده مي كند.
با اين تعريف مي بينيم كه مطالعات جغرافياي تاريخي در راه حفظ حيات يك كشور اهميت و ارزشي ويژه دارد و يك ملت براي ادامه حيات ناچار است به حقايقي كه اين دانش احياء مي كند، گوش دل فرا دهد و آنچه را كه در مي يابد، با دل و جان نگاهداري كند.
مطالعه در مورد چگونگي پيدايش، شكل يابي، سير تكامل و قوام گرفتن اسامي جغرافيايي از ابعاد اصلي اين گونه مطالعات شمرده مي شود و اين اسامي از يك طرف، گوياي قسمتهاي مهمي از شرايط محيطي منطقه اي مي باشد كه ملتي در آن زندگي مي كند و از طرف ديگر، تقويت كننده روح يك كشور است كه آن را مليت مي ناميم.
براي ملت و ميهن ما نام خليج فارس ازجمله اين اسامي است كه دراينجا سعي مي شود ضمن تجربه و تحليل وجود تباين حدود جغرافيايي بحر فارس و خليج فارس در تعبيرات علماي جغرافيانويس قديم، چگونگي شكل يابي آن نيز موردبررسي قرار گيرد.درراه اين منظور، به دو دليل آثار جغرافيايي اسلامي و عربي مورد توجه قرار خواهد گرفت: اول اينكه منابع ايراني ممكن است به عنوان داشتن مبناي احساسي ناشي از احساسات ميهن پرستي مولفين، چنانكه بايد براي نسل كنجكاو امروز قانع كننده نباشد. دوم اينكه در آثار جغرافيايي ـ تاريخي عرب زبان بيش از آثار موجود در هر زباني در مورد خليج فارس با دقت و صراحت گفتگو مي شود و بالاخره مطالعه از آنجايي شروع مي گردد كه اقتضاي موضوع بر آن است و كيفيت كار به گونه اي است كه ناچار از گذشته هاي دور و از آنجايي كه روايات و افسانه هاي باارزش ازنظر پژوهش سخني گويد، آغاز مي كنيم.
بنابراين روايات، بخصوص قصص تورات، بابليها كه اصل سامي داشتند و بسياري از كارهاي علميشان ازجمله تقسيم هفته به هفت روز و دايره به 360 درجه و سال به دوازده ماه1 مبناي دانش امروز بشر مي باشد، در زمين به نوعي تقسيم بندي دست زدند كه اصول آن را رواياتي از نوح پيغمبر تشكيل مي دهد.
به زعم بابلي ها، نوح در سرزمين بين النهرين ميزيست و چون به خواست او طوفان در جهان درگرفت، همه به هلاكت رسيدند جز او و آنانكه به دعوتش در كشتي وارد شدند، از جمله سه پسر او سام، حام و يافث و چون طوفان فرو نشست، پسران نوح در بين النهرين زندگي دوباره را آغاز كردند و فرزندان آنان از همين سرزمين در سراسر جهان پراكنده شدند؛ چنانكه ابتدا فرزندان يافث كه هفت خاندان بودند بنامهاي: ترك، خزر، صقلاب، تاريس، منسك، كمارا و چين در مشرق و شمال جهان و در سرزمينهايي كه به نام آنان است، سكني گزيدند. سپس اولاد حام كه آنان نيز هفت خانواده بودند به نامهاي: سند، هند، زنج يا زنگ، قبط، حبش، نوبه و كنعان، جنوب و مغرب جهان را اختيار كردند و اولاد سام در همان بابل ماندند و بعدها هفت خانواده ازآنان به نامهاي: خراسان، فارس، روم، ازمن، كرمان، هيطل و ارفخشذ به سرزمينهايي كه امروزنيز به همين نامها معروفند (آسياي غربي و مركزي) رفتند و از آنها ارفخشذ در عراق ماند.با اشاره به اين داستان كه در آثار گرانبهاي ابوريحان بيروني نيز منعكس است، مي بينيم كه از نظر بابليها خليج فارس در واقع مركز و منشأ نشر تمدن بشري به حساب مي آمد.
ايرانيان كه تمدن نخستين خود را در سواحل همين خليج بنيان نهادند در واقع دومين قومي هستند كه جهان را به نواحي و قلمروهاي مختلف دسته بندي كردند، چنانكه فريدون از پادشاهان پيشدادي را عامل تقسيم كره زمين معرفي كرده و معتقدند، فريدون نيز مانند نوح سه پسر داشت به نامهاي: سلم و تور و ايرج و او در زمان حيات خود جهان را ميان سه فرزند تقسيم كرد: بدين قرار كه مغرب يعني سرزمين روم و ديگر بلاد وابسته بدان را به سلم بخشيد، مشرق جهان يعني تركستان و آنچه را بدان متصل است به تور واگذار كرد و ايرج، ايران و بين النهرين و سرزمينهاي وابسته بدان را سهم برد.
در پي اين تقسيم بندي بود كه داستانهاي پركشش و ارزشمندي كه سازنده پاره اي از شاهكارهاي جاودان ادبي از جمله شاهنامهٌ فردوسي است، به وجود آمد و دليران و نام آوران بسياري چون كيقباد، كيخسرو، نريمان، سام، زال، رستم، رودابه، گيو، گودرز، طوس، گردآفريد و افراسياب در جهان باستاني و داستاني چهره گشادند.
تفاوت اساسي ميان تقسيم بندي بابليها و ايراني ها رادر اين مي توان يافت كه بابليان جهان را به شمال ومركز و جنوب تقسيم كردند، در حالي كه ايرانيان در جهان سرزمينهاي شرق و غرب و مركز را مشخص نمودند. به عبارت ديگر تقسيم بندي ايرانيها، شرقي ـ غربي و از آن بابليها شمالي ـ جنوبي است.
سومين تقسيم بندي را يونانيان انجام دادند كه نه تنها مبناي داستاني ندارد، بلكه مطالعات و مشاهدات علمي، زيربناي كار آنان را تشكيل مي دهد و تحقيقات اين قوم در زمينهٌ دانش جغرافيا در واقع اساس كارهاي گرانبهاي متأخرين شمرده مي شود. اين تقسيم بندي ظاهراً در حكومت بطلميوسي ها كه بر مصر حكمروايي مي كردند2، صورت گرفت و مبداء آن مصر بوده است و به موجب آن جهان به سه قاره اروپا و آسيا وليبه تقسيم مي شد.3 و ما در متن كتاب به نقل از ابوريحان بيروني بدان اشاره خواهيم كرد.در قرون هشتم، نهم، دهم و يازدهم ميلادي عده اي از علماي اسلامي نيز دست به تقسيم بندي جهان و شرح اماكن و جايها زدند كه اگرچه كارشان تا اندازه اي متأثر ازكار متقدمين است، لكن بيشتر منعكس كننده فرضيه ها و تصورات جغرافيايي زمان خودشان مي باشد و نتيجهٌ مطالعات آنان از همين نظر خاص درخور توجه وافر و شايسته پژوهش بيشتري است. بخصوص اگر خواسته باشيم از اوضاع جغرافيايي منطقهٌ ويژه اي در گذشته اطلاعاتي كسب كرده و تاثير وضع گذشته را در شكل يابي هاي علمي جديد بررسي نماييم.
خليج فارس از جمله مناطقي است كه در بررسي هاي جغرافيايي قدما اعم از يوناني و اسلامي مقام و موقعي خاص دارد و چنانكه خواهيم ديد در بسياري از آثار جغرافيايي به عنوان يكي از چهار درياي داخلي دنيا مورد بررسي قرارداشته است كه دليل آن را مي توان يكي در شهرت و عظمت سرزمين پارس جستجو كرد و ديگر در نزديك بودن آن به مراكز علمي قديم به خصوص كه بيشتر علماي جغرافيانويس اسلامي در حوالي همين دريا مي زيسته اند. با توجه به اين نكات، نگارنده ضمن بررسي هاي گسترده اي كه در سالهاي اخير پيرامون اوضاع خليج فارس دنبال كرده است، لزوم يك بررسي از جغرافياي تاريخي خليج فارس را بيش از هر مطالعه ديگري احساس نمود، بخصوص كه در چند قرن اول و ميانه اسلامي، علماي جغرافيانويس فرضيهٌ خاصي درمورد ابعاد و حدود جغرافيايي اين دريا ارائه نموده اند.
بطور خلاصه، علماي اسلامي و عرب برخلاف دانشمندان قديم يونان كه درياي جنوب ايران را sinus persicus خليج فارس مي ناميدند، آنرا (بحر فارس) موسوم نمودند و ابعادي را كه براي آن درنظر گرفتند، به مراتب وسيعتر و گسترده تر از ابعاد و حدود جغرافيايي قديم و فعلي خليج فارس بود و به زعم آنان بحر فارس همهٌ درياهاي منطقه آسياي جنوبي و جنوب غربي را شامل مي شد و دهها اثر جغرافيايي اسلامي و عربي كه باقي مانده است حدود اين درياي عظيم را با ذكر مشخصات كامل معين مي كند.همانطور كه گفته شد اهميت بررسي اين مطلب بيشتر از آن جهت است كه كيفيت اينگونه فرضيات در تكوين مشخصات و خصوصيات جغرافيايي اين منطقه سخت موثر است و آن را استحكام مي بخشد. بخصوص كه در منابع فارسي و عربي جديد تاكنون نسبت بدان كمتر توجه شده است. بنابراين نگارنده به عنوان نخستين قدم بطور اجمال، موارد تفاوت وتباين جغرافيايي حدود بحر فارس و خليج فارس را براساس منابع عربي و تأليفات علماي اسلامي و عرب بررسي نموده است. باشد كه در آينده اي نه چندان دور بتواند اثر جامع تري در اين زمينه و بطور كلي دربارهٌ خليج فارس عرضه كند.در پايان شايسته است كه در مقام سپاس، از راهنماييها و راي زنيهاي استاد محترم، دكتر محمدحسن گنجي در كار تاليف اين كتاب ياد گردد.

ايرانيان در خليج فارس
پيش از آغاز سخن، براي درك بهتر جغرافياي تاريخي منطقه مورد بحث، بايسته است كه توضيحي درباره سه نكته زير داده شود:
1ـ شبه جزيرهٌ مخروطي شكل واقع درجنوب خاوري شبه جزيرهٌ عربستان كه تا تنگهٌ هرمز پيش مي رود و امارات متحدهٌ عربي و بخش شمالي عمان را در بر مي گيرد، نام ويژه اي در منابع جغرافيايي ندارد، ولي بخش شمالي اين شبه جزيره به شبه جزيرهٌ كوچك ديگري پايان مي پذيرد كه شبه جزيرهٌ مسندم ناميده مي شود. از سوي ديگر از آنجا كه بررسي هاي گسترده نگارنده در سي سال گذشته پيرامون مسايل اين منطقه نيازمند استفاده ازرفرانس جغرافيايي مشخص در اشاره به اين شبه جزيره بوده است، عنوان شبه جزيرهٌ مسندم در اين رابطه در نوشته هاي مورد بررسي نگارنده به كار گرفته شده و مي گيرد. استفاده از اين عنوان در رابطه مزبور در نوشته هاي نگارنده در سال هاي يادشده به فارسي و انگليسي و ترجمه هاي آنها به فرانسه و عربي، نه تنها تاكنون مورد اعتراض قرار نگرفته است كه در موارد چندي از سوي ديگر پژوهشگران دنياي فارسي، انگليسي و عربي زبان نيز اقتباس شده است.
2ـ پس كرانه هاي جنوبي خليج فارس در روزگاران باستان (دوران پيش از اسلام) به دو بخش مشخص تقسيم شد: اوال يا هگر كرانه اي و جزيره اي كه شامل نيمه باختري اين پس كرانه ها مي شد، از شبه جزيره قطر تا حدود كويت كنوني؛ ماسون يا مازون (Mazun) كه نيمهٌ خاوري آن را از شبه جزيره قطر تا تنگه هرمز، در بر مي گرفت. اين تقسيم ويژه جغرافياي سياسي باستاني پس كرانه هاي جنوبي خليج فارس در دوران اسلامي تا سال هاي نخستين قرن بيستم به همان گونه ادامه يافت، با اين تفاوت كه نام هاي باستاني جاي خود را به نام هاي تازه اي دادند. در اين دوران، اوال يا هگر، جاي خود را به بحرين كرانه اي و جزيره اي و ماسون يا مازون هم جاي خود را به عمان كرانه اي و داخلي داد.
3ـ چنان كه اشاره شد، سرزمين عمان (عمان داخلي و كرانه اي) در دوران پيش از اسلام، مازون يا ماسون خوانده مي شد و منطقه ورود بدان از سوي ايران يعني شبه جزيره مخروطي شكل در برگيرنده امارات متحده عربي و عمان شمالي، ماسوندم خوانده مي شد. اين نام هنوز هم زنده است و به صورت مسندم در ناميدن شبه جزيرهٌ كوچك واقع در انتهاي تاريخي ـ جغرافيايي است كه نگارنده عنوان شبه جزيرهٌ مسندم را در ناميدن سراسر شبه جزيره در برگيرنده امارات متحده عربي و عمان شمالي به كارگرفته است.
تركيب ماسوندم يا مسندم، تركيبي فارسي است و پسوند دم در اين تركيب هماني است كه در فارسي كنوني، به همان گونه باستاني اش، در برخورد با زمان و مكان مورد استفاده قراردارد، مانند صبحدم به معني مقطع زماني ورود به صبحگاه، يا باغدم به معني مقطع مكاني ورود به باغ. نام عمان به گونه اومانا (Umana) در روزگار ساسانيان وجود داشت و به بندر صحار (Sohar) در عمان (ماسون) اطلاق مي شد.
ايرانيان در خليج فارس
ايرانيان كرانه هاي جنوبي خليج فارس به سه گروه تقسيم مي شوند: ساكنان اصلي و بومي منطقه؛ مهاجران قرون ميانه ميلادي و مهاجران روزگاران اخير. از اين سه گروه، گروه هاي اول و دوم تا حدود زيادي با ديگر ساكنان منطقه در هم آميخته و يكي شده اند، در حالي كه بخش درخور توجهي ازگروه سوم همچنان ايراني شناخته مي شوند.
ساكنان اصلي و بومي منطقه
گروه هايي كه ساكنان اصلي بخش هاي گوناگون كرانه هاي جنوبي خليج فارس را تشكيل مي دهند، همچنان نشانه هايي از اصل ايراني خود را حفظ كرده اند. غير ازبين النهرين كه دو هزار سال از بيست و پنج قرن (از ميانه قرن ششم پيش از ميلاد تا ميانه قرن هيجدهم ميلادي به جز دو قرن نخستين خلافت عباسي) گذشته را به ايران تعلق داشت(1) و بيشتر مردمانش از اصل ايراني هستند، دو منطقه تمركز مردمان ايراني تبار ديگر در كرانه هاي باختري خليج فارس وجود دارد، اين دو منطقه عبارتند از: شبه جزيرهٌ مسندم، واقع در جنوب تنگهٌ هرمز ـ عمان شمالي ـ و سرزمين بحرين با تعاريف جغرافيايي باستاني اش كه افزون بر مجمع الجزاير بحرين، بخش باختري شبه جزيره قطر و استان هاي حسا و قطيف عربستان سعودي را نيز در بر مي گرفت. منطقهٌ اخير، از اين پس، در اين اثر، بحرين كرانه اي و دريايي خوانده مي شود.
انسانهاي نخستين كرانه هاي جنوبي خليج فارس
برخي تئوري ها اصل مردم خليج فارس رابه درهم آميختن سه شاخه از نسل باستاني در كرانه هاي اين دريا در هزاره دهم پيش از ميلاد معرفي مي نمايد. اين سه شاخه عبارت بودند از: دراويديان (Dravidian) كرانه هاي مكران كه در ميان بلوچ هاي فاتح ساكن شدند، سامي نژادان داخله شبه جزيرهٌ عربستان كه حامي نژادان يا سياهان بومي (Eur - Negrito) را در درون خود تركيب كردند و ايلاميان جنوب باختري ايران(2). برخي منابع سخن از اسكان گروه هاي سومري و فنيقي و بابلي در آن ديار دارد. نقشهٌ سياسي خليج فارس در قرون نزديك تر به تاريخ ميلادي، نقشه اي بود با طبيعتي ساده. سراسر منطقهٌ كرانه اي جنوب خليج فارس جناح جنوب مشترك المنافع هخامنشي (330 ـ 559 پيش از ميلاد) را تشكيل مي داد. نشانه اي از استقرار در خور توجهي از اعراب در كرانه هاي خليج فارس در دوران پيش از ميلاد در دست نيست. امواج اعراب مهاجر از داخل عربستان به كرانه هاي خليج فارس از دو يا سه قرن پيش از پيدايش اسلام آغاز شد(3). سرزمين هاي مسندم و عمان شمالي در عصر هخامنشي در مالكيت يك ايراني تبار به نام دارا پسر بهمن بود(4).
قلمرو ايران در آن سوي خليج فارس
هخامنشيان از موقعيت استراتژيك تنگهٌ هرمز بهره فراواني گرفتند و ناوگان دريايي خود را براي كشف راه هاي دريايي پيوند دهندهٌ هند و مصر به ايران و خليج فارس گسيل كردند. آنان سيستم كانال هاي آب رساني زير زميني قنات را به چهار گوشهٌ گيتي (چهاركشوري كه بعدها فدراتيو ايران را تشكيل داد) معرفي كردند. سيستم قنات در دوران داريوش شاه هخامنشي (482 ـ 521 پيش ازميلاد) به عمان و كرانه هاي جنوبي خليج فارس معرفي شد و اكنون در آن ديار فلج ـ افلاج خوانده مي شود. دكتر ويلكينسن (John Wilkinson) در تاييد اين حقيقت مي نويسد:
سليمان (حضرت سليمان در روايات يهود و اسلام) همان شخصيت افسانه اي پيامبر سليمان (King Solomon) است كه ارتباطش با ملكه (سبا) در فرهنگ هاي باختر زمين شهرت فراوان دارد. شايد چيزي كه مورد آشنايي كمتر باشد، اين حقيقت است كه در ايران، سليمان به گونه اي مبهم با وجود افسانه اي جمشيد (جم) برابر شناخته مي شود. به اين ترتيب، جمشيد ـ برابر با سليمان ـ بود كه پرسپوليس (تخت سليمان = تخت جمشيد) را بنا كرد، نه هخامنشيان. اين مسأله در برخورد با تاريخ عمان اهميت دارد، چون هنگامي كه سليمان از عمان ديدن كرد و ساختن قنات را در آنجا دستور داد، هنگامي بود كه وي در راه سفر از استخر يعني پرسپوليس ـ پايتخت هخامنشيان ـ به بيت المقدس ـ شهر واقعي سليمان ـ بود (5).
يادداشت ها
1ـ براساس همين زمينه است كه در جريان بحران كويت (1990ـ 1991) برخي محافل غربي استدلال مي كردند كه اگر قرارباشد به دليل ادعاهاي تاريخي، كشوري به كشور ديگر واگذار شود و اگر قرارباشد كه به اين دلايل كويت تحويل عراق گردد، نخست بايد عراق به ايران تحويل شود.

/ 0 نظر / 30 بازدید