۳

دروغي از آن‌سوي خليج‌فارس(3)<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

گفت‌وگو با دكتر پيروز مجتهدزاده

منبع:نشريه زمانه

 



 

 يكي از جنبه‌هاي بسيار عالي تمدن ايراني هم اين است كه در آن نژاد مطرح نبود. يعني از همان موقع كه كوروش در آن فرمان اولش اعلام كرد كه همه برابرند، اين برابري براي هميشه برقرار بود؛ يعني فرقي نمي‌كرد كه يك شيخ عرب هم بيايد و حاكم فلان ايالت بشود. درواقع براساس همين سيستم بود كه به شيخ قاسمي حكومت بندرلنگه داده شد. اما وقتي به زمان مظفرالدين‌شاه مي‌رسيم، قاجارها نيز كم‌كم با مدرنيته و درنتيجه با سيستم حكومت ــ ملتي آشنا شدند. اين موقع بود كه امين‌السلطان دستور داد كه حكومت بندر لنگه ديگر مستقل نيست و بايد خود را نايب‌الحكومه حساب كند و حاكم نيز بايد ايراني باشد؛ يعني بندرعباس به‌عنوان مركز ايالت تعيين شد و پس از آن قاسمي‌ها نايب‌الحكومه شدند و تنزل پيدا كردند. اين اقدامات درواقع صرفا در راستاي استقلال و هويت ايران بود كه صورت مي‌گرفت.

همين سابقه‌اي كه ذكر شد، چيزي است كه امارات و انگليسيها درخصوص جزاير تنب و ابوموسي مرتب روي آن دست مي‌گذارند و مي‌گويند اين جزاير مال عرب و متعلق به القاسميه مي‌باشد، چون به حكومت القاسميه در بندر لنگه تعلق داشته است. البته اين ادعا بي‌جواب نيست. فرض كنيد برادر من در انگليس يا امريكا ملكي داشته، آيا من كه تبعه امريكا نيستم مي‌توانم نسبت به آن ادعايي داشته باشم؟ عموزادگان شيخ شارجه در اينجا مدتي به عنوان مامور دولت ايران حكومت كرده‌اند،‌ چه ربطي دارد كه ارث اينها به آنها برسد؟ از نظر حقوقي چنين چيزي معنا ندارد. گذشته از آن، سيستم حكومت ايران اصلا فدراليته بود، يعني سيستمي كه اين‌جور چيزها را به ميراث حكومتي تبديل نمي‌كند؛ به‌علاوه، آنها مستقل نبودند بلكه حاكمان مامور دولت ايران به حساب مي‌آمدند. دولت ايران آنها را از حاكميت به نايب‌الحكومگي تبديل كرده بود. حالا اين چه ربطي به ابوظبي و شارجه و غيره دارد. درست است آنها هم تحت همين نام حكومت مي‌كردند، ولي براي خود حكومت جداگانه داشتند؛ يعني حكومت بندر لنگه نه نماينده آنها، بلكه نماينده حكومت ايران بود. لاجرم ارث حقوقي هم درست نمي‌كند.

l اسناد و شواهد فراوان و پذيرفته‌شده‌اي وجود دارد كه نشان مي‌دهد ايران در طول مدت اشغال جزاير از سوي بريتانيا (1970ـ1930) همواره جهت اعاده حاكميت موثر خود تلاش مي‌كرده است. لطفا هم به اقدامات ايران در اين زمينه و هم به واكنشهاي دولت بريتانيا اشاره كنيد. ضمنا اقدامات ايران در اين دوره تا چه حد در دعاوي فعلي موثر بوده است؟

o بعد از سال 1928 ايران به تحركات خود ادامه ‌داد و كشمكش همچنان تداوم داشت. ما در اين دوره تاريخي شاهد يك‌سلسله اقداماتي هستيم كه البته تشريح همه آنها اطاله كلام خواهد بود. براي نمونه اشاره كردم كه در اواخر سال 1934 ايران با شيخ راس‌‌الخيمه توافقاتي داشت كه به تبع آن در ژانويه 1935 شيخ مذكور پرچم خودش را از جزيره تنب بزرگ پايين ‌كشيد و پرچم ايران را به اهتزاز در‌آورد.

اجازه دهيد در اينجا مساله پرچم را نيز مطرح كنم. يكي از دعواهايي كه بريتانيا در سابق مطرح مي‌كرد، اين بود كه بريتانيا اصل مالكيت را بر سابقه پرچم مي‌گذارد. در حالي‌كه اين نحوه طرح مساله، صرفا يك فريب است؛ چون تثبيت مالكيت بر اساس نصب پرچم تا پيش از آمدن بريتانيا به خليج‌فارس اصلا در منطقه شرق جهان مرسوم نبود. اين شيوه جنبه حقوقي‌دادن به ادعاهاي سرزميني براساس نصب پرچم، ابداعي بود كه البته به عصر مدرنيته مربوط مي‌شود ولي چون فقط در اروپا پيگيري مي‌شد و در شرق چنين سابقه‌اي نبوده، لاجرم بريتانيا نمي‌تواند بگويد كه چون در جزيره تنب بزرگ ايران از قبل پرچم نداشته، پس مال ايران نيست. اگر اين استدلال پيش برود، آن‌وقت جواب اين خواهد بود كه ايران در تهران هم پرچم نداشت، در بندرعباس هم پرچم نداشت، اين دليل نمي‌شود كه تهران مال ايران نباشد. اين بحث پرچم‌زدن ابداعي است كه انگلستان از سال 1902 آن را در منطقه پيش كشيد. حتي پرچمي كه بريتانيا قبل از 1902 در جزيره قشم داشت، دال بر مالكيت بريتانيا بر آنجا نشد و هيچ‌وقت در بحثها ذكري از آن به ميان نيامد. درواقع، طرح مساله پرچم در مورد اين سه جزيره، فريب ديگري است كه طرفهاي ما در نوشته‌هاي خود مطرح مي‌كنند.

در سال 1935 كه شيخ راس‌الخيمه پرچم خودش را برداشته و پرچم ايران را بالا زد و بعد بريتانيا پرچم ايران را دوباره پايين كشيد، حتي دعواي مفصلي ميان شيخ راس‌الخيمه و بريتانيا درگرفت كه شيخ مذكور به آنها اعتراض كرد شما چرا بي‌خود به اسم ما اين كارها را مي‌كنيد در حالي‌كه ما خودمان علاقه‌اي به اين اقدامات نداريم. كما‌اينكه اخيرا هم شيخ شارجه به شيخ ابوظبي رسما اعلام كرد كه ما با ايران هيچ مشكلي نداريم و ميان ما دوستي برقرار است، لذا به شما چه ربطي دارد. جزيره ابوموسي اگر مال ما است، شما چرا دخالت مي‌كنيد در حالي‌كه خودمان به اين كار شما راضي نيستيم. اين رفتار شيخ شارجه هم درواقع شبيه همان برخورد شيخ راس‌الخيمه با بريتانيا است.

البته بعدا هم در تاريخ اتفاقات مختلفي روي داد. به‌عنوان مثال، در زمان دولت دكتر اميني، از ايران هليكوپتري به جزيره تنب بزرگ رفت و افرادي از ايران در آن جزيره پياده شده و شروع به بازديد كردند، بريتانيا هم ‌ماند كه چه‌كار كند؛ يعني چون درگير مشكلات ديگري بود، لذا در آن شرايط به مصلحت نمي‌ديد كه در اين خصوص ادعايي بكند و لذا هيات ايراني از جاهاي مختلف جزيره عكسبرداري كرده و دوباره برگشتند. قبلا هم عده‌اي از افراد دولت ايران با يك لنج به جزيره تنب رفته و همين كار را كرده بودند. در زمان دولت مصدق هم اقدام مشابهي صورت گرفت. مصدق شعار زياد مي‌داده و يكي از شعارهاي او هم اين بود كه ما مي‌خواهيم به جامعه ملل متفق شكايت كنيم. بالاخره هم معلوم نشد چرا اين كار را نكرد. به‌هرحال تا سال 1968 اين فعل و انفعالات همچنان جريان داشت، تا اينكه در اين سال دولت بريتانيا رسما اعلام كرد كه مي‌خواهد از خليج‌فارس خارج شود. البته اعلام رسمي آن به اين صورت بود كه دولت بريتانيا مي‌خواهد نيروهايش را از شرق سوئز خارج كند؛ كه خليج‌فارس را هم شامل مي‌شد. اين رويداد، نقطه‌عطفي در تاريخ خليج‌فارس به حساب مي‌آيد؛ چون پس از آن، اين مساله مطرح شد كه اگر انگلستان از منطقه خارج شود، از نظر حفظ امنيت و موازنه‌هاي لازم در منطقه ــ با توجه به اين‌كه شوروي و امريكا نيز روياروي هم قرار گرفته‌اند و در منطقه بحث عرب و ايران وجود دارد ــ تكليف چه خواهد شد، در حالي‌كه تا زمان حضور انگليسيها موازنه برقرار بود و هيچ‌كس نگراني امنيت را نداشت. خلاصه بحثها و گفت‌وگوهاي بين‌المللي مفصلي صورت گرفت و سرانجام همه تصديق كردند كه ايران و عربستان مهم‌ترين كشورهاي منطقه هستند و بايد تامين امنيت را به اين دو كشور واگذار كرد. البته بحثهاي سياسي فراواني در اين خصوص مطرح شد كه در مقوله اين بحث ما نمي‌گنجد. عده‌اي ايراد مي‌گرفتند كه اين دو كشور نوكر شده‌اند، برخي نيز گفتند كه ايران اصلا به عربستان اجازه دخالت نداد. حال آن‌كه درواقع بايد گفت از روزي كه بريتانيا از خليج‌فارس رفت تا تاريخ آمدن امريكا به منطقه در زمان جنگ ايران و عراق، خليج‌فارس امن‌ترين دوره تاريخ خود را گذراند؛ چنان‌كه براي نمونه حتي يك مورد هم رخ نداد كه اروپا، امريكا و يا شوروي نگراني امنيتي ابراز كنند. تمام مسائل سرزميني ما و عرب همه در همين دوره حل شد. مرزهاي ما با عربستان در همين دوره تعيين گرديد. مرزهاي ما با بحرين و قطر، همچنين خود مساله بحرين در همين دوره بود كه حل شد. مساله ما با عراق و شط‌العرب در اين دوره مرتفع گرديد. همچنين عراق و عربستان و كويت نيز مسائل مربوط به مناطق بي‌طرف را ميان خودشان حل كردند. البته از اواخر دولت آقاي رفسنجاني و اوايل دولت آقاي خاتمي هم اين همكاري ايراني و عربي دوباره بروز يافت و تا همين جنگ جديد امريكا و صدام، يك دوره بسيار عالي را پشت سرگذاشتيم كه البته هنوز هم ادامه دارد، ولي اين شيوخ ابوظبي و قطر آن را به هم مي‌زنند. جالب‌آن‌كه اين دوره بسيار خوبي كه از آن حرف مي‌زنم، علي‌رغم حضور ايالات‌متحده در منطقه‌ بود، ولي آنها هيچ مشاركتي در اين كارها نداشتند. همين الان هم امريكا فقط خودش را در عراق مشغول كرده است، وگرنه در بقيه خليج‌فارس ــ كه عمده قسمت آن هم مي‌باشد ــ فقط ما و عربها هستيم و البته دوره همكاري و امنيتي بسيار عالي‌اي را هم با يكديگر داشته‌ايم. حالا امريكا براي اين‌كه خودش را توجيه كند، اين شيوخ را تحريك مي‌كند؛ كه البته امري جداگانه است.

l در صحبتهايتان به برخي اقدامات ايران مثل پياده‌كردن نيروها و افراد براي تحقيق و بازرسي و يا احيانا نصب پرچم اشاره كرديد. آيا اين اقدامات در اين دوره 1930 تا 1970 و 1971، در مراحل و مقاطع بعدي به دعواي ايران كمك كرد؟

o اين اقدامات و حركات در كشمكشهاي حقوقي مستقيما تاثيري نداشته، چون اين كشمكشها تابع فضاي سياسي و حركتهاي تاكتيكي دو طرف، يعني ايران و بريتانيا، در اين مدت بوده است. اما به‌صورت سوابق تاريخي مطمئنا بي‌تاثير نيست؛ يعني هروقت كه احتياج داشته باشيم، همه اين اقدامات و حركات به كمك مباحث حقوقي خواهد آمد. به‌عنوان‌مثال، گرچه اين كه مصدق گفته «خوب است مساله را به سازمان ملل متحد ببريم» در آن روز تاثير حقوقي نداشته، ولي در آينده اگر وارد بحث حقوقي بشويم، اين مساله هم جزو سوابق اقدامات ما خواهد بود؛ يعني خواهيم گفت ما از خيلي وقتها پيش از اين گفته‌ايم كه بايد به داوري بين‌‌المللي برويم و اين حرف تازه‌اي از سوي ما نيست. البته اين‌كه ما الان مخالف داوري بين‌المللي هستيم، به اين خاطر نيست كه ما به داوري بين‌المللي اعتقاد نداريم، بلكه به اين دليل است كه يك‌بار اين مراجعه انجام شده و طبق مصوبات بين‌المللي يك مساله را بيش‌ازيك‌بار نمي‌توان در مجامع بين‌‌المللي مطرح كرد؛ چرا كه قبلا اين مساله در سازمان ملل متحد مطرح شده است. منظورآن‌كه مي‌خواستم بگويم اين اقدامات در آن زمان البته موثر بودند، به‌ويژه از اين جهت كه در مقاطعي اشغال را منقطع نموده و يا در مساله اشغال از نظر حقوقي ترديد ايجاد كردند. لذا بايد گفت: اين اقدامات سوابق حقوقي‌اي را در جهت تثبيت وضع حقوقي ايران به‌وجود آوردند و همگي صددرصد موثر بودند، گرچه تا سال 1971 نتوانستند رفع اشكال كنند؛ اما خوب منكر هم نمي‌توان شد كه همه اين اقدامات ارزنده و قابل‌استفاده است.

l اصطلاحي كه بارها درخصوص اين مساله جزاير بيشتر از جانب بريتانيا و اخيرا از سوي اماراتيها مطرح شده، اصل مرور زمان مي‌باشد. بفرماييد كه اصل مذكور تا چه حد با دعوي جزاير سه‌گانه قابليت تطبيق دارد؟

o اين بحث اصل مرور زمان به‌كلي وارد نيست؛ چون اولا چه زماني را بايد ملاك بحث قرار بدهيم؟‌ براي‌اين‌كه مسلما قبل از سال 1903، زمان كاملا به‌نفع ايران مي‌باشد؛ چراكه براي هزاران سال اين جزاير متعلق به ايران بوده است. ثانيا بعد از سال 1904 بود كه  اين جزاير اشغال شدند ــ البته جزيره تنب كوچك در سال 1908 اشغال گرديد ــ و اين اشغال بيش از يك‌سال طول نكشيد، چون بعد از يك‌سال طرفين موافقت كردند كه مساله بلاتكليف باشد؛ لاجرم مشمول اشغال نيست و مرور زماني شامل آن نمي‌شود؛ چراكه وقتي طرفين تصميم گرفتند مساله بلاتكليف باشد، اين بلاتكليفي تا ابد هم مي‌تواند تداوم يابد، بي‌آنكه چيزي مشمول اصل مرور زمان قرار گيرد. ثالثا ايران با اقدامات مختلف خود در مقاطع مختلف تاريخي، اشغال را منقطع كرده است و اشغالي كه منقطع گردد، مشمول مرور زمان نمي‌شود، چون قطع شده است و لذا بايد گفت ايران در مقاطع مختلف اشغال را به ترديد انداخته است. مرور زمان، موقعي صحيح است كه اشغال طولاني و بدون انقطاع و چالش باشد، به‌علاوه طرف مقابل اصلا قضيه را فراموش كرده باشد و بعد از مدتي درصدد پيگيري آن برآيد. در حالي‌كه هيچ‌كدام از اين موارد درباره جزاير اصلا صدق نمي‌كند. درواقع اين هم فريب ديگري است كه انگليسيها در گذشته در بحثهايشان به‌كار مي‌بردند و الان هم اماراتيها آن را مطرح مي‌كنند. منتها بازهم بايد تكرار ‌كنم، ادعاهاي امارات از نظر حقوقي به‌هيچ‌وجه حتي قابل‌توجه نيست و آنها فقط شعار مي‌دهند. آنچه امارات متحده عربي تا اين تاريخ مطرح كرده، هنوز از حد شعار فراتر نرفته و آنها كوچكترين كار حقوقي نكرده‌اند. تنها كار حقوقي كه شده، انتشار كتابي بوده است كه در آن چندين نامه خصوصي بين شيخ شارجه و شيخ بندر لنگه درخصوص وضعيت اين جزاير رد و بدل مي‌شود و از اين ميان نيز، فقط يكي از نامه‌ها احتمالا مي‌تواند از نظر حقوقي باري داشته باشد كه طي آن شيخ لنگه، تحت فشار بريتانيا، به شيخ راس‌الخيمه ــ كه با يكديگر، البته نه بر سر جزيره، بلكه بر سر اسب‌چراني و گاوچراني در جزيره، دعوا داشتند و بريتانيا پس از ده‌سال دعوا مي‌خواست آنها را وادار ‌به آشتي كند ــ مي‌نويسد: «يا اخ، يا ابن امي و جزيرةٌ الطنبِ جزيرةٌ لكم.» كسي كه عربي مي‌داند، كاملا واقف است كه او درواقع دارد تعارف مي‌كند؛ چون نمي‌گويد: جزيرتُكم، مي‌گويد: جزيرةٌ لكم. حالا اماراتيها مي‌‌گويند اين نامه سند مالكيت ما است. در حالي‌كه اولا ايشان (شيخ لنگه) حق چنين تعاريفي را نداشته، چون مامور دولت ايران و نايب‌الحكومه ايران در لنگه بوده است، ثانيا اصلا منظور خاصي دال بر اين‌كه واقعا بخششي در كار باشد نداشته، بلكه او درحقيقت مي‌خواسته بگويد حالا كه داريم آشتي مي‌كنيم، فرقي نمي‌كند، اينجا هم مال شما؛ يعني استفاده از اينجا هم در اختيار شما باشد كمااينكه قبل از انقلاب به اين شيخ‌نشينها رفتم، شيخ قطر وقتي كه ما وارد كاخ او شديم، گفت: من به شما خوش‌آمد نمي‌‌گويم چون اينجا خانه خود شماست، سند مالكيت ما بر قطر نيست. يا همين‌طور يك‌بار در اسناد مي‌گشتم،‌ به نامه‌اي از شيخ بحرين خطاب به پادشاه سعودي برخوردم كه در جواب پادشاه سعودي كه گله كرده بود با اتباع ما در بحرين خيلي بدرفتاري مي‌شود، مي‌نويسد: اين چه حرف است، ما خودمان جزو شما هستيم. منظور اين كه اين‌جور چيزها نمي‌تواند سند مالكيت ابوظبي باشد.

خوشبختانه آنها در موضعي نيستند كه بتوانند يك دوسيه حقوقي در اين زمينه درست كنند، كمااينكه تاكنون موفق هم نشده‌اند. البته كتابها و مقالات فراواني را با فحاشي و شعار و نژادپرستي نوشته‌اند ولي چيزي كه مثل كتاب بنده، سوابق تاريخي و حقوقي را ذكر كند ندارند. آنها از همان اول تنها كاري كه مي‌كنند اين است كه به دنيا دروغ تحويل مي‌دهند و مي‌گويند جزاير در نزديكي سواحل امارات واقع شده است.

l در كتب مختلف و گزارشها آمده است كه دولت بريتانيا براي اعمال فشار بر ايران همواره سعي مي‌كرد در مناطق ديگري دعاوي و ادعاهاي ارضي جديدي را مطرح و فضايي را ايجاد كند كه بتواند مساله جزاير را از اين طريق متاثر سازد و كشورمان را به سمت يك تهاتر سياسي سوق دهد، نظر شما چيست؟

o مساله بسيار مهمي كه در ايران درخصوص تاريخ خليج‌فارس كمتر مطرح شده است و آن اين‌كه كاري را كه بريتانيا از سال 1820 تابه‌امروز شروع كرده، درحقيقت ايران‌زدايي خليج‌فارس بوده است؛ يعني هدف آنها صرفا محدود به تبديل قبايل تابعه دولت ايران به حكومتهاي شيخ‌نشين مستقل تحت حمايت نبوده،‌ بلكه آنها درواقع مي‌خواستند از خليج‌فارس ايران‌زدايي كنند؛ كه تغيير نام خليج‌فارس، ادعا در مورد جزاير و حمله صدام براي گرفتن خوزستان، همگي بخشي از فرايند رسيدن به اين هدف مي‌باشد؛ يا همين‌طور وقتي قطر ادعا مي‌كند كه به آبهاي ايران حمله كرده و ملوان ماهيگيري ايران را كشته است، باز براي اين است كه ايران را بدنام كند تا بتواند ادعا كند كه بوشهر و لنگه هم عربي است. اين قبيل اقدامات كه گفته شد، همگي بخشي از آن استراتژي ايران‌زدايي خليج‌فارس بوده كه بريتانيا از سال 1820 آن را شروع كرده و همچنان ادامه مي‌دهد. انگليس حتي امروز كه ظاهرا كاري به اين مسائل ندارد و مثلا در مسائل بين‌المللي بي‌طرف است، بازهم از طريق ايادي خود، مثل بي‌بي‌سي فارسي و روزنامه‌هاي مختلف، در اين قبيل موارد طرف عربها را مي‌گيرد؛ يعني ميراث‌خواري استعمار را كه بعضي از شيخها همچنان از آن متنعم هستند، او هم تقويت مي‌كند.

پيش‌ازاين گفته شد كه بريتانيا چه‌طور از سال 1820 به‌اين‌طرف با بستن يك‌سلسله قراردادها با قبايلي از امارات متحده عربي در شرق تا كويت در غرب ــ كه تابع ايران بودند ــ آنها را به‌تدريج به حكومتهاي تحت‌الحمايه خودش تبديل كرد. اين اقدامات بريتانيا، چون به نتيجه رسيده‌اند، لذا بهتر شناخته‌شده هستند و در تاريخ نيز ثبت گرديده‌اند، اما اقدامات آنها فقط محدود به اين موارد نبود، بلكه ــ همان‌طور كه در خلال بحثها اشاره كرديم ــ اين اقدامات شمال خليج‌فارس را نيز شامل مي‌شد. تشريح كردم كه در بندرعباس چه وضعيتي وجود داشت و دولت ايران چطور با آنها مقابله كرد، يا در بندر لنگه هم همينطور. همچنين در خوزستان نيز بريتانيا با شيخ خزعل قرارداد رسمي بست ــ كه اخيرا اين قرارداد را پيدا كردم ــ كه در آن خطاب به شيخ خزعل مي‌گويد تا وقتي كه والاحضرت خزعل تابع و فرمانبردار دولت فخيمه باشد، دولت فخيمه جلوي ارتش ايران را خواهد گرفت كه به خوزستان حمله نكند. يعني بريتانيا آنجا را هم مي‌خواست به يك شيخ‌نشين تبديل كند. مجموع اين مسائل و يا اين‌كه در دهه‌ 1930 سر چارلز بلگريف، نماينده سياسي بريتانيا در خليج‌فارس، براي اولين‌بار پيشنهاد تغيير نام خليج‌فارس به خليج عربي را مي‌دهد، همگي مجموعه‌‌اي از عمليات و حركات بريتانيا را در راستاي ايران‌زدايي از خليج‌فارس نشان مي‌دهد. اما خوشبختانه در طول تاريخ عده‌اي نگذاشتند كه اين برنامه تكميل شود. بااين‌وجود، برنامه تغيير نام خليج‌فارس همچنان با تعصب شديد و خرج‌كردنهاي ميلياردي، اخيرا توسط صدام حسين و اينك از سوي ميراث‌بران او در ابوظبي و قطر پيگيري مي‌شود. ما درواقع بايد اين مسائل را در آن متن ايران‌زدايي خليج‌فارس نگاه كرده و علل اين حركات عجيب و غريب را در آنجا جستجو كنيم. مساله فقط اين نيست كه شيخ ابوظبي با وجود نام خليج‌فارس احساس بي‌هويتي مي‌كند، بلكه شيخ ابوظبي از وقتي كه به‌وجود آمد تا امروز حتي آدرسش خليج‌فارس بوده و هميشه آدرس خود را نوشته‌اند: دوحه، قطر، خليج‌فارس. اصلا سند استقلال كويت با كلمه خليج‌فارس شروع مي‌شود كه در آغاز آن آمده است: «‌قرارداد بين دولت فخيمه بريتانيا به نمايندگي . . . در خليج‌فارس و شيخ . . . در خليج‌فارس.» اين شيوخ موجوديتشان به‌نام خليج‌فارس است، حالا امروز چون پولشان زياد شده، كلمه خليج‌فارس آنها را از هويت مي‌اندازد؟ سه‌هزارسال اين نام وجود داشته، هيچ‌كس را اذيت نمي‌كرد، امروز چطور شده كه حضرات اذيت مي‌شوند؟

l آقاي دكتر، علت خروج انگليس از خليج‌فارس چه بود و اين مساله چه تبعاتي داشت؟ برخي معتقدند كه در قضيه بحرين در اين مقطع درواقع معامله‌‌اي صورت گرفت؛ يعني به‌عبارتي ايران پذيرفت بحرين را از دست بدهد تا جزاير سه‌گانه را به دست آورد.

o البته داستان چگونگي خروج بريتانيا از خليج‌فارس بسيار شنيدني و جالب است. اما به بخش دوم سوال شما اعتقادي ندارم؛ البته مستندا اين حرف را مي‌زنم، چون به اسنادي برخوردم كه خلافش را ثابت مي‌كند.

علت خروج بريتانيا اين بود كه پس از جنگ جهاني دوم با مستقل‌شدن هندوستان، امپراتوري عظيم بريتانياي كبير نيز از بين رفت و تنها چيزي كه براي آن باقي ماند، هزينه‌هاي زياد نيروهاي نظامي در گوشه و كنار جهان بود؛ چون بريتانيا ديگر با جهان كاري نداشت. درواقع اين خود بريتانيا بود كه پاي امريكا را به مسائل ژئوپولتيك و توازنهاي جهاني باز كرد. بريتانيا براساس اين استدلال كه اينك وضعيتي پيش آمده است كه روسيه جاي خود را به شوروي سپرده و تازه بسيار هم قوي‌تر مي‌باشد، درحالي‌كه بريتانيا امپراتوري خود را از دست داده و فوق‌العاده هم در وضعيتي ضعيف قرار دارد و چنانچه چاره‌اي انديشيده نشود تمام جهان به‌سرعت كمونيست خواهد شد، به‌زور پاي امريكا را به وسط كشاند و همه مسئوليتهاي گذشته خود را هم به گردن امريكاييها انداخت. اين‌چنين بود كه ايالات متحده به مسائل بين‌المللي وارد شد. حضور امريكا در صحنه جهاني، تا دهه 1960 تثبيت گرديد و بريتانيا به يك قدرت درجه دو اروپايي تبديل شد. امريكا ديگر به يك ابرقدرت جهاني تبديل شده و جنگ سرد بين شرق و غرب آغاز گرديده بود، اما براي بريتانيا اين مقطع ديگر حاصلي جز خرج‌كردنهاي زياد نداشت؛ به‌علاوه، اقتصاد اين كشور هم در نتيجه جنگ ضربه زيادي ديده بود و درنتيجه دولت انگليس تصميم گرفت براي صرفه‌جويي در هزينه‌ها، نيروهايش را از گوشه‌ و كنار جهان جمع كند. در اينجا بلافاصله اين سوال پيش مي‌آيد كه يعني بريتانيا دنيا را رها كرد؟ نه؛ به‌هيچ‌وجه اينطور نيست. بريتانيا تصميم گرفت از اين پس، اهداف جهاني خود را در گوشه و كنار جهان از طريق امريكا پيش ببرد و اين زرنگي را هنوز هم ادامه مي‌دهد. درواقع آنها خودشان هم معتقدند كه خيلي عاقلانه عمل كرده‌اند. در سال 1968 بريتانيا رسما اعلام كرد كه نيروهاي خود را از شرق سوئز خارج خواهد كرد. آنها‌ غير از خليج‌فارس، در چند جاي ديگر نيز پايگاه داشتند كه همه را خارج كردند و لذا به تبع خالي‌كردن نيروي نظامي خود از مناطق تحت‌الحمايه‌شان، به آنها استقلال دادند و خود را از مسئوليتهاي سياسي اين مناطق نيز فارغ كردند. انگليسيها در خليج‌فارس به اين نتيجه رسيدند كه از مجموع اين تحت‌الحمايه‌ها بايد يك ساختار سياسي درست كنند تا آنها بتوانند پس از خروج بريتانيا روي پاي خودشان بايستند. اينجا بود كه ايرانيها يك بازي با زمان را به منظور احقاق حقوق خودشان شروع كردند، خيلي هم خوب شروع كردند اما متاسفانه به دليل عدم تجربه كافي در اين قبيل مسائل ژئوپولتيك و ژئواستراتژيك، نتوانستند فعاليتهاي خود را به ثمر نهايي برسانند. البته نتيجه‌هايي عايد ايران شد، اما آن چيزي كه بايد، نبود. چون بريتانيا در اين زمينه مهارت كافي داشت و لذا در آخرين لحظات بازي با زمان را به عليه خود ايران تبديل كرد و نتيجه‌ اين شد كه هنوز هم كه هنوز است دردسر آن موقع را مي‌كشيم. ايران از بازي زماني به اين صورت استفاده كرد كه وقتي قرار شد از مجموع اين شيخ‌نشينها كشور جديدي ( امارات عربي متحده فعلي كه قرار بود قطر و بحرين هم جزو آن باشد) تاسيس شود، اعتراض كرده و رسما اعلام داشت ما اين تشكيلات را به رسميت نخواهيم شناخت. ايران مي‌گفت چون اين تشكيلات بخشي از خاك ما، يعني جزاير تنب و ابوموسي را نيز شامل خواهد شد، ما آنها را به رسميت نخواهيم شناخت و از هر اقدامي براي شكست‌دادن اين طرح كوتاهي نخواهيم كرد.

جالب آن‌كه عربستان سعودي هم بلافاصله اعلاميه مشابهي را صادر كرد، مبني‌براين‌كه آنها نيز اين تشكيلات را به رسميت نخواهند شناخت، به اين دليل كه بخشي از خاك عربستان سعودي نيز جزو آن مجموعه قرار مي‌گرفت؛ يعني قسمتهاي مربوط به دعواي عربستان سعودي با ابوظبي بر سر واهه الليوا و واهه بوريمي مطرح شد. اين موضع‌گيري عربستان، درواقع خيلي به نفع ايران بود. علاوه‌براين، عراق هم اعلاميه مشابهي صادر كرد و گفت كه ما اين تشكيلات را به رسميت نمي‌شناسيم. البته عراقيها دليل خاصي هم نداشتند، تنها علت اين بود كه آنها معمولا با همه چيز مخالف بودند؛ گرچه توجيه ظاهري‌شان به اين صورت بود كه مي‌گفتند بريتانيا نوكران خود را در يك تشكيلات جمع كرده و با اين كار، مي‌خواهد از در بيرون رفته و دوباره از پنجره داخل شود. البته اين حرف احمقانه بود‌؛ چون بريتانيا هنوز هم هست. بريتانيا از نظر فرهنگ سياسي از مغز شيوخ هيچ‌وقت خارج نشد و هميشه آنجا بوده و هنوز هم آنجا هست. كافي است كه روزنامه تايمز مقاله‌اي بنويسد و به آنها ياد بدهد كه اين كار را بكنيد و آنها هم همان كار را انجام ‌دهند. اما به‌هرحال اين مخالفتهاي عربستان و عراق، خيلي به سود ايران تمام شد؛ چون بريتانيا به اين نتيجه رسيد كه اين‌چنين نمي‌تواند تشكيلات مذكور را به‌وجود آورد؛ چون با اين كار در‌حقيقت يك خلاء سياسي و نظامي و دفاعي در منطقه درست مي‌شد، درحالي‌كه شيوخ اين مجموعه حتي نمي‌توانستند در مقابل يك فوج كوچك اين سه كشور مخالف شكل‌گيري آن مقابله كنند. لذا اينجا بود كه انگليس تصميم گرفت با قوي‌ترين اين مخالفان، يعني با ايران كنار بيايد. اينجا تنگناي زماني به ‌‌نفع ايران مورد استفاده قرارگرفت و بريتانيا بار ديگر مجبور شد بر سر وضعيت اين جزاير با ايران مذاكره كند. يعني انگليس وعده‌اي را كه شصت‌وهشت‌سال به تاخير انداخته بود و هردفعه مي‌گفت مذاكره مي‌كنم اما به آن عمل نمي‌كرد، اينك بالاجبار به آن تن مي‌داد. در‌حقيقت تنگناي زماني بود كه بريتانيا را به مذاكره با ايران مجبوركرد والا آنها هيچ‌وقت حاضر نبودند جزاير را به ايران بازگردانند؛ يعني ناچار شدند و كار خودشان هم آنها را به اين كار ناچار كرد؛ البته بازي درست ايران هم موثر بود. لازم به ذكر است كه در اين مذاكرات درواقع ابتدا بريتانيا بود كه استفاده از زمان را شروع كرد؛ يعني كاري را انجام دادند كه در آن مهارت دارند. آنها سعي كردند تا مي‌توانند مذاكرات با ايران را طولاني كنند. علت آن هم اين بود كه خود شاه ايران مطرح كرد كه چون بريتانيا اين جزاير را از ايران گرفته، بنابراين خود بريتانيا هم بايد آنها را به ايران برگرداند. او گفت: ما نمي‌توانيم صبركنيم كه بريتانيا از منطقه بيرون برود و مسئوليت خود را فراموش كرده، ما را با عربها طرف كند. البته اين بحث خيلي منطقي بود، اما اين امكان را به بريتانيا داد كه با زمان بازي كند و مدام مذاكرات را كش دهد.

 

/ 0 نظر / 12 بازدید