۲

دروغي از آن‌سوي خليج‌فارس(2)<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

گفت‌وگو با دكتر پيروز مجتهدزاده

منبع:باشگاه انديشه

چنان‌كه ملاحظه مي‌شود، بريتانيا اين جزاير را به نمايندگي از شيوخ شارجه و بعدها راس‌الخيمه اشغال كرد و پرچم خودش را هم اول نزد، بلكه ابتدا پرچم آنها را نصب كرد كه البته بعدا پرچمها برداشته شدند. حال، نكته بسيار جالب آن‌‌كه در اين دست‌به‌دست‌شدنها، ايران و شيخ راس‌الخيمه ــ اين شيخ‌نشين در سال 1921 تاسيس شد ــ  در سال 1934 بدون اطلاع بريتانيا، يك‌سري قول و قرارهاي پنهاني با هم مي‌‌گذارند و طبق اين قرار شيخ راس‌الخميه خودش در ژانويه 1935پرچم راس‌الخميه را از تنب بزرگ پايين مي‌آورد و پرچم ايران را هم بالا مي‌‌برد. اما چند روز بعد كه بريتانيا از ماجرا باخبر شد، دوباره پرچم ايران را پايين كشيد و شيخ راس‌الخيمه را مجبور كرد كه پرچم خود را در آنجا بالا ببرد و حتي پولي هم به او دادند، به‌عنوان اين‌كه انگليس در اين‌جا چراغ دريايي نصب كرده و لذا جزيره را از شما اجاره مي‌كند.

l اين‌كه مي‌گوييد حاكم عرب نمي‌خواسته اين امر را بپذيرد،‌ آيا ارزش استنادي هم دارد كه در دعواها بتوانيم از آن بهره‌برداري كنيم؟ يعني در جايي به‌عنوان سند ضبط شده است؟

o مطمئنا همه اينها تاثير و كاربرد دارد؛ چون همه حرفهايي كه به شما مي‌زنم مستند مي‌باشد. درست است كه ما در تاريخ‌نويسي خودمان مطالب زيادي را همين‌طور بي‌سند و پايه بيان مي‌كنيم، اما توجه داشته باشيد كه همه حرفهايي را كه در اينجا مطرح مي‌‌كنم، سراسر به اسناد دولت بريتانيا و مقداري نيز به اسناد دولت ايران مستند مي‌باشد و همه آنها را در كتاب «امنيت و مسائل سرزميني در خليج‌فارس» گردآوري و ضبط كرده‌ام. به‌اين‌‌خاطر بيشتر از اسناد آنها استفاده كرده‌ام كه در اين ماجرا طرف ما بريتانيا و دست‌نشانده‌‌هاي او هستند و لذا قصد من اين است كه سندهاي خود بريتانيا را به رخ آنها بكشم و بگويم اينها چيزهايي است كه خودتان گفته‌ايد. براي همين هم كتاب من مملو از اسناد بريتانيا مي‌باشد. جالب است وقتي اين كتاب از زير چاپ درآمد، خيلي سروصدا كرد. يك ديپلمات انگليسي در مجله‌اي كتاب را نقد كرده و نوشته بود كتاب خوبي است و طبيعتا چون مجتهدزاده ايراني بوده و به زبان فارسي تسلط دارد، لاجرم دسترسي بيشتري به منابع فارسي داشته كه ما از آنها بي‌خبر بوده‌ايم و به همين دليل اين كتاب غناي بيشتري دارد. من هم در جواب نقد او نوشتم كه اصلا چنين چيزي نيست. شما كتاب را درست بخوانيد،‌ مثل شرقيها نخوانده نظر ندهيد. خواهيد ديد كه تمام اتكاء من به اسناد انگليسي و به اسناد رسمي دولت بريتانيا بوده است. يعني وقتي مي‌گويم فلان تصميم در سال 1902 گرفته شد، مكاتبات دولتي آنها را در اين زمينه ارائه مي‌كنم كه وزارت‌خارجه مثلا نوشته در فلان جلسه ما چنين تصميمي گرفتيم كه بايد فلان تاريخ اجرا شود. اين مستندات هم، سراسر به نفع ما هستند و تاكنون در صحنه‌هاي بين‌المللي آنها را ارائه هم داده‌ايم. لذا وقتي امارات مي‌گويد اگر راست مي‌گوييد بياييد به دادگاه بين‌المللي برويم، هميشه جواب من اين بوده كه ما خيلي وقت است كه در دادگاه بين‌المللي هستيم، ما خيلي وقت است كه در دادگاه افكار عمومي بين‌المللي هستيم و دايما اسناد و مدارك است كه ارائه مي‌دهيم. اين‌ شما هستيد كه اگر راست مي‌گوييد يك سند ارائه دهيد.

l به‌نظر مي‌رسد دعواي طرفين درواقع از سال 1928 حالت رسمي‌تري به خود گرفت و براي اولين‌بار در اين سال بود كه ايران و بريتانيا در نشستي در تهران مسائل مربوط به مالكيت جزاير سه‌گانه را رودررو بررسي كردند. لطفا درخصوص ماهيت اين گفت‌وگوها و نيز نتايج حاصله توضيحاتي بفرماييد. ضمنا علت اين‌كه مذاكرات مذكور به برافراشته‌شدن پرچم بريتانيا در سال 1930 در جزاير انجاميد، چه بود؟

o خوب، پس ابتدا لازم است بدانيم كه در مقطع سال 1928 چه اتفاقي افتاد. ببينيد، در سال 1921 رضاخان كودتا كرد و قدرت را در ايران به دست گرفت و در سال 1924 بود كه شاه ‌شد. رضاشاه كه در ايران به قدرت رسيد، سعي كرد نظام قديمي حكومت ايران را منحل كند. حكومت ايران از زمان هخامنشيان به صورت نظام فدرال بود. البته فدرال كلمه جديدي است و به اصطلاح رايج آن دوران، بايد گفت نظام شاهنشاهي بود؛ يعني نظامي كه در هر كدام از نقاط مختلف آن يك شاه حكومت مي‌كرد و يك شاهنشاه نيز در راس همه آنها بود. اما رضاشاه اين نظام را منحل كرد. گرچه باز هم از كلمه شاهنشاه استفاده مي‌شد، اما تشريفاتي بود و نظام ايران ديگر شكل شاهنشاهي سابق را نداشت، بلكه درواقع يك نظام سلطنتي بود كه در چارچوب نظام حكومت ــ ملتي فرم گرفته بود.

من متوجه اصطلاحي كه به كار مي‌برم هستم و نمي‌گويم دولت ــ ملتي؛ چون اشتباه است. متاسفانه بسياري از اصطلاحات غربي را در كشور ما به‌اشتباه ترجمه كرده‌اند و از آنها به‌اشتباه هم استفاده شده است. يكي از اين قبيل موارد نيز همين نظام حكومت ــ ملتي است، كه معادل درست Nation State مي‌باشد اما آن را به دولت ــ ملت ترجمه كرده‌اند. در حالي‌كه مترجمان آن متوجه نبوده‌اند كه State نه به معناي دولت، بلكه به معناي حكومت است. آن‌چه معناي دولت مي‌دهد، كلمه Government مي‌باشد. وقتي مي‌گوييم دولت خاتمي، دولت تاچر، دولت بلر، منظور Government (دولت) است نه State (حكومت). <?xml:namespace prefix = st1 ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:smarttags" />Khatami State يا Khatami Government   هيچ‌كدام مصطلح نيست، ولي منظور از State در ايران، نظام جمهوري اسلامي و حكومت مي‌باشد. پس ما اينجا وقتي از Nation State صحبت مي‌‌كنيم درواقع منظور ما حكومت ــ ملتي است؛ ضمن اين‌كه «ملي» هم نبايد گفت، چون معادل ملي در انگليسي، كلمه National مي‌باشد درحالي‌كه عبارت موردنظر ما Nation State است و لذا بايد گفت: «ملتي»؛ چون رابطه ما در اينجا با ملت و در نسبت با ملت است. اين اصطلاح درواقع در مقابل Territorial State به معني حكومت سرزميني قرار مي‌گيرد كه هر دو از انواع رده‌بندي فرم حكومتي هستند؛ كماآنكه به لحاظ تاريخي، پيش از اين دو شكل حكومتي، نظام Tribal State يا حكومت‌ قبيله‌اي را داريم. پس در مقابل Nation State بايد از حكومت ــ ملتي استفاده كرد و دولت ــ ملت غلط محض است و شخصا از تكرار آن رنجيده مي‌شوم؛ اما چون غلط مصطلح شده، براي كساني كه از آن استفاده مي‌كنند، ترك آن دشوار است.

به‌هرحال، صحبت بر سر اين بود كه رضاخان بساط شاهنشاهي را برچيد و در ايران Nation State را تاسيس كرد و براي ايجاد يك چسبندگي ناسيوناليستي و ملي در ايران، دست به پاره‌اي اقدامات زد كه ازجمله مي‌توان به تلاش وي براي بيرون‌كردن كلمات خارجي از زبان فارسي اشاره كرد. او همچنين روي تاريخ باستان ايران مانور مي‌داد كه ما چنين بوديم و چنان. رضاخان در اين راستا يك‌سلسله ادعاها و اقدامات سرزميني را نيز شروع كرد كه جنبه وطني و جلب احساسات ملي داشت، به‌ويژه ادعايي كه نسبت به بحرين مطرح نمود. جالب‌آن‌كه بحرين هم دقيقا همانند ابوظبي و عمان از دست ايران خارج شده بود؛ چراكه همه اين مناطق جزو تيول ايران بودند و فقط بحرين اين وضعيت را نداشت؛ يعني‌ افغانستان، تركمنستان و آذربايجان شمالي هم همين‌طور بودند. اما چرا رضاخان فقط روي بحرين دست گذاشت؟ دليلش اين بود كه او فكر مي‌كرد براي ايجاد چسبندگي ايراني در كشور بايد يك تقابل عربي درست شود و چون وضع بحرين طوري بود كه وقتي در زمان كريمخان‌زند از پيكره ايران جدا شد، يك جامعه كاملا ايراني بود اما از آن موقع و به‌ويژه پس از جدايي واقعي آن از زمان ناصرالدين‌شاه‌، بريتانيا با آوردن مهاجران عرب به بحرين آن را به يك جزيره عربي تبديل كرد و اين وضعيت در آنجا به تلاطمات و احساسات شديدي دامن زد كه اين احساسات به ايران نيز كشيده شد؛ چنان‌كه امروز هم هست و شما محافلي را مي‌بينيد كه با تعصب شديدي راجع به بحرين صحبت مي‌كنند و از اين‌كه بحرين عربي شده، سخت متاثر هستند. رضاخان با علم به اين مساله، روي اين نكته دست گذاشت و البته موفق هم شد كه هيجانات زيادي را در ايران به‌وجود آورد. حتي بعدا در زمان پسرش، مجلس ايران دو كرسي براي بحرين به‌عنوان استان چهاردهم تعيين كرد و همين مساله انسجام ملي زيادي را توليد كرد. من هميشه مي‌گويم: عربها در ايجاد انسجام ملي در ايران خيلي تاثيرگذار بوده‌اند. حمله عراق به ايران،‌ ايران را به‌گونه‌اي تمام‌عيار يكپارچه كرد. در آن زمان، ايران از درون واقعا با خطرات بزرگي مواجه بود و صدام خودش هم نفهميد كه چگونه ايرانيها را به هم نزديك كرد. همين ادعاهاي امارات نيز در سطح وسيعي در ايران ايجاد يكپارچگي مي‌كند اما آنها خودشان متوجه اين خدمات غيرمستقيمشان نيستند.

علاوه بر آنچه گفته شد، در اين دوران بين ايران و بريتانيا نيز اصطكاكهاي زيادي در خليج‌فارس به‌وجود آمد؛ تا بدانجا كه حتي سرچارلز بلگريث پيشنهاد داد كه نام خليج‌فارس را تغيير دهند. اما بريتانيا فورا اين پرونده را مخفي كرد و به افراد خود توصيه نمود كه ما به‌اندازه كافي مشكل داريم، مشكل جديد درست نكنيد. درواقع برخلاف دوره‌هاي قبل، اين‌بار دولت بريتانيا درصدد بود مشكلات را حل كند؛ چون بريتانيا گرچه در مقاطعي بسيار قوي بود، اما اينك در خليج‌فارس در يك موقعيت ضعيف و آسيب‌پذير قرار داشت؛ چون به لحاظ نگرش مبتني بر جغرافياي سياسي تاريخي، ايران تا آن زمان هميشه تنها كشور خليج‌فارس بود؛ يعني هيچ‌وقت در خليج‌فارس دولتي غير از ايران نداشتيم. عربستان سعودي در سال 1932 درست ‌شد و عراق نيز در سال 1924 بود كه به صورت يك كشور مستقل درآمد؛ تازه همين‌ها را هم انگليس و عثماني به‌وجود آوردند. براي همين است كه مي‌گوييم خليج‌فارس يك مفهوم چندهزارساله است. اما الان عليرغم همه اين تهديدها، متاسفانه در وضعيتي قرارداريم كه حتي بعضي از ايرانيها هم از اين مسائل خبر ندارند. به‌هرحال، در آن موقع بريتانيا به خاطر شرايط ضعفي كه در آن قرار گرفته بود، وقتي كه ديد با تنها حكومت قانوني منطقه، طرفيت شديدي پيدا كرده، كم‌وبيش در مقابل ايران كوتاه آمد.

اگر بخواهيم مساله را قدري بيشتر بسط بدهيم، بايد گفت حضور بريتانيا در خليج‌فارس درواقع به زمان حاج ميرزا آغاسي، يعني به سال 1820.م برمي‌گردد كه بريتانيا به بهانه‌ شكست‌دادن دزدان دريايي به خليج‌فارس آمد و دزدان دريايي هم همين شيوخ و اماراتي بودند كه الان هستند. خود بريتانيا آن موقع اين شيوخ را به دزدي دريايي و قاچاق برده در منطقه متهم كرد و در سال 1819 راس‌الخيمه را كه ياغي‌ترين قبيله بود شكست داد؛ اما در سال 1820 اولين قرارداد تحت‌‌الحمايگي را با آنها بست كه درواقع ماهيت قرارداد صلح را پيدا كرد؛ چون بريتانيا در اين قرارداد اجازه حمل پرچم مستقل را به شيوخ داده بود و لذا يك نوع شناسايي موجوديت سياسي را به آنها اعطا مي‌نمود كه در قراردادهاي بعدي نيز آن را تكرار كرد. البته همه اين شيخ‌نشينها از همان ابتداي تاريخ، جزو قلمرو ايران بودند، اما چون در ايران حكومت فدرالي و ملوك‌الطوايفي بود، به‌خاطر فساد كاملي كه وجود داشت، هيچ‌كس توجه نمي‌كرد كه آنجا چه خبر است. حاج ميرزا آغاسي اولين كسي است كه در سال 1840  از سوي ايران اعتراض ‌كرده و اطلاعيه رسمي صادر نمود كه شما داريد چه‌كار مي‌‌كنيد، آنجا سرزمين ما است. منتها بدبختي ما از نظر فرهنگي و مطالعات تاريخي و جغرافيايي اين بود كه در متون قديمي ما همه‌‌جا كلمه جزاير را به جاي بنادر به كار برده‌اند و لذا وقتي حاج ميرزا آغاسي مي‌گويد همه جزاير خليج‌فارس مال ما است، منظورش همه بنادر و جزاير است. واقعا بدبختي عجيبي است. من خودم مدتي طول كشيد تا بفهمم در آن زمان وقتي اين افراد مي‌گويند جزاير، منظورشان فقط جزاير نيست. بلكه بنادر را نيز شامل مي‌شود. امان از بي‌سوادي! مثلا عوامل دولت ايران كه در نواحي جنوب بودند، از روي بي‌سوادي نوشته‌اند كه جزاير چنين شدند و چنان شدند؛ يا همين‌طور، چون شهر ابوظبي و يا قسمتي از شهر دبي جزيره بودند، ايرانيها به‌ همه سواحل، بنادر و كرانه‌ها هم مي‌گفتند جزاير؛ چنان‌كه حتي حاج‌ميرزا آغاسي هم كه نخست‌وزير مملكت است وقتي بيانيه رسمي صادر مي‌كند مي‌گويد همه جزاير خليج‌فارس مال ما است، در صورتي‌كه منظور او همه شيوخ و قبايل و سواحل بوده است. اما همان‌ موقع بريتانيا منظور او را فهميد و لذا كوتاه آمد. بنابراين لازم است به‌خاطر داشته باشيم كه در گذشته، برخلاف امروز، حتي كل خليج‌فارس از آن ايران بوده و هيچ دولت و حكومت ديگري جز ايران در اين منطقه وجود نداشت. اما بريتانيا به‌ بهانه مبارزه با دزدان دريايي، يعني با تزوير پاي خود را به اين منطقه باز كرد. البته سابقه حضور آنها در خليج‌فارس به زمان شاه‌عباس برمي‌گردد كه براي بيرون‌كردن پرتقاليها به اين منطقه آمده بودند. اما بريتانيا در اين خصوص هيچ جوابي نمي‌دهد؛ چون در صورت جوابگويي مساله جنبه حقوقي پيدا خواهد كرد و لذا با زيركي تشخيص داد كه سكوت كند تا خودبه‌خود اين مساله تمام شود. بعد از حاج ميرزا آغاسي بريتانيا بازهم به كار خود ادامه داد و براي اين‌كه به آن جنبه حقوقي هم بدهد، از اميركبير اجازه تفتيش كشتيهاي ايراني را درخواست كرد و متاسفانه اميركبير هم به اين خواسته آنها جواب مثبت داد.

اما پس از اميركبير دولت ايران هم در هرات با انگليسيها كه رسما در مقابل او قرار گرفته بودند مي‌جنگد و هم از همه مهم‌تر ــ نظر به بحث گفت‌وگوي ما ــ در بندرعباس در مقابل انگليسيها مي‌ايستد؛ به‌اين دليل كه دولت ايران از زمان فتحعلي‌شاه بندرعباس را به سلطان عمان اجاره داده بود و حالا كه سالهاي زيادي از اين اجاره‌داري مي‌گذشت، آنها ياغي شده بودند و ماليات هم نمي‌دادند. بريتانيا كه در آن زمان با بقيه شيوخ منطقه قرارداد بسته و آنها را به تحت‌الحمايگي خود درمي‌آورد، با شيخ عمان، يعني با شيخ يوسف نماينده سلطان عمان نيز قراردادهايي ‌بستند تا آنجا را هم شيخ‌نشين كنند. البته بندرعباس هم كه مي‌گوييم، فقط شهر بندرعباس نبود، بلكه آنها از شهر بندرعباس تا نزديك مرز فعلي پاكستان، يعني تمام مكران را مي‌خواستند به يك شيخ‌نشين تبديل كنند. اينجا بود كه ميرزاآقاخان نوري به آنان اخطار داد كه چون ياغي شده‌ايد و به دولت ايران اجاره نمي‌دهيد، از بندرعباس خارج شويد كه آنها هم مقاومت كردند و حتي ادعاي استقلال نمودند. ميرزا تصميم به حمله و سركوب آنها گرفت كه انگليسيها به او اخطار رسمي دادند مبني بر اين‌كه شما در بندرعباس با بريتانيا طرف هستيد. اما ميرزاآقاخان بي‌توجه به آنها رفت و جنگيد و عمانيها را شكست داد. او همه شيخها را از خليج‌فارس بيرون ‌كرد و بريتانيا نيز بي‌آنكه دخالتي داشته باشد، صرفا به اعتراض اكتفا كرد.

جالب اين‌كه سلطان عمان بعدا به ناصرالدين‌شاه متوسل مي‌شود و شاه ميرزاآقاخان نوري را از اذيت آنان بازداشته، مي‌گويد: بگذاريد اجاره‌داري داشته باشند. نوري مي‌گويد: نمي‌شود، مگر خاك يك كشور را هم اجاره مي‌دهند. شاه مي‌گويد: حالا چون از قبل بوده‌اند، بگذاريد باشند. بعد از اين ميرزا با سلطان عمان يك قراردادي مي‌بندد كه در تاريخ جهان بي‌سابقه است. طبق اين قرارداد سطان عمان زماني مي‌تواند خاك ايران را اجاره كند كه تبعه دولت ايران باشد. سلطان عمان نامه‌اي به ناصرالدين‌شاه نوشت كه من خودم پادشاه عمان هستم، چطور مي‌شود كه من تبعه دولت ايران بشوم؟ در تاريخ چنين چيزي سابقه ندارد؛ گذشته از آن، من قبول مي‌كنم اين اجاره‌داري فقط براي بيست‌سال بوده، قابل‌تكرار نباشد و ضمنا اجاره‌دراجاره هم نكنم، يعني آن را به بريتانيا اجاره ندهم، به‌جاي شش‌هزار تومان خراج سالانه هم شصت‌هزار تومان مي‌پردازم.

ما چنين درگيريهايي با انگليس در اين تاريخ، به‌خصوص زماني‌كه رضاخان سركار آمده بود، داشتيم. اين بود كه بريتانيا ناچار شد براي حل اين درگيريها مذاكره كند. يعني در تمام شصت‌وهفت‌سالي كه اين كشمكش وجود داشت، اگر دو يا سه‌بار با انگليسيها مذاكره كرده باشيم، فقط مواقعي بوده كه انگليس در تنگنا قرار مي‌گرفت و لذا مجبور به مذاكره مي‌شد. البته هيچكدام از اين مذاكرات جز آخرين آنها به نتيجه نرسيد. در سال 1328.ش بود كه بريتانيا نظر به وضعيتي كه داشت قبول كرد كه با ما مذاكره كند. نماينده انگليس، سر رابرت كلايف بود كه با تيمورتاش مذاكره مي‌كردند. شيوه مانوردهي طرفين در اين مذاكره واقعا جالب است: يك بار ايران پيشنهاد مراجعه به جامعه ملل متفق را مي‌دهد، انگليس قبول نمي‌كند و بار ديگر انگليس همين پيشنهاد را مي‌دهد، ايران قبول نمي‌كند. يا آنجا كه بر سر بحرين مذاكره مي‌كنند، بازهم به‌همين‌شيوه طرفين به‌تناوب پيشنهاد مي‌دهند و باز رد مي‌كنند. اين‌چنين، سرانجام مذاكرات به جايي نرسيد و تعطيل شد؛ چون علاوه‌براين، در انگلستان نيز دولت متعصبي روي كار آمد و دستور داد كه مذاكرات را متوقف كنند. البته اگر تداوم هم مي‌يافت، به اين شيوه هيچ نتيجه‌اي نداشت. بنابراين سرنوشت جزاير بازهم به همان حالت كه بود باقي ماند.

تاريخ سياسي بريتانيا، فرانسه و امريكا را كه نگاه مي‌كنيد، مي‌بينيد اغلب كارهايي را از اين حزب توقع داريد، حزب مقابل آن انجام مي‌دهد. در اين مساله جزاير هم دقيقا همين‌طور بود؛ يعني حزبي كه با ايران مذاكره مي‌كرد حزب محافظه‌كار بود كه معمولا آدمهاي متعصب و نژادپرستي هستند و مطابق‌انتظار نبايد زير بار چنين مذاكراتي بروند، در حالي‌كه آنها با ايران مذاكره مي‌كردند اما حزب كارگر كه معمولا دموكرات و طرفدار حقوق‌بشر هستند و مدعي‌اند كه حقوق ملل جهان را در نظر دارند،‌ وقتي روي كار آمدند، با يك حس خود‌برتربينانه نسبت به ايرانيها، مذاكرات را يك‌طرفه متوقف كردند.

l آقاي دكتر مجتهدزاده، يكي از نكات كليدي در مبحث دموگرافيك جزاير، قاسمي‌ها هستند. اين مساله همواره مورد بهره‌برداري دولت بريتانيا و در سالهاي بعد اماراتي‌ها بوده است. ضمن شرح تاريخچه اين خاندان، بفرماييد اين گروه در طول تاريخ، ايراني محسوب مي‌شده‌اند، تحت تابعيت دولت ايران بوده‌اند و يا اصلا ايراني نبودند؟ چون با نظر به فعاليتهاي اين خانواده است كه بحث مالكيت دوگانه از سوي بريتانيا و امارات مطرح مي‌شود.

o اصليت خانواده قاسمي از اطراف بندرعباس بودند. آنها جزو‌ مهاجران ايراني عصر صفوي هستند. در تبيين وضعيت جمعيتي خليج‌فارس، براساس اسناد متقن تاريخي، ساكنان اوليه سراسر اطراف خليج‌فارس ايراني‌نسب‌ و تيره‌هايي بوده‌اند كه اصليت ايراني داشته‌اند. منتها با اين تفاوت كه سواحل شمالي هميشه پرجمعيت‌تر بود، به‌خصوص اطراف بندرعباس و خوزستان، و در سواحل جنوبي جمعيت بسيار اندكي سكونت داشت. حتي امروز هم از كويت تا انتهاي امارات متحده عربي و جنوب تنگه‌هرمز كل جمعيت ساكن، به‌سختي به دوميليون نفر مي‌رسد و مي‌بينيد بعد از اين‌همه كه توسعه پيدا كرده‌اند و شهرهايشان بزرگ شده و به لحاظ وضع معيشتي حتي از اروپا و امريكا هم جلوتر زده‌اند،‌ تازه يك‌سوم جمعيت شمال خليج‌فارس هستند؛ چون درواقع اين نواحي، بيابان بوده و براي زندگي شرايط مناسبي نداشتند.

اولين گروههاي عرب در قرون اوليه ميلادي يعني در زمان اردشير بابكان (2000 سال پيش) بود كه به سوي خليج‌فارس مهاجرت كردند. در تاريخ درخصوص مهاجرت اعراب به بحرين، به غرب خليج‌فارس و نيز به امارات امروز مطالب زيادي نوشته شده است. مهاجرت آنها به عمان شمالي ديرتر از جاهاي ديگر شكل گرفت و زياد معروف نيست. در تاريخ طرز برخورد اردشير و نيز شاپور ذوالاكتاف يا شاپور دوم با اين مهاجران عرب به‌طورمفصل ذكر شده است. اين برخوردها درواقع به اين خاطر بود كه آنها به‌تازگي شروع به مهاجرت به اين مناطق مي‌كردند و از پيش ساكن نبودند. با‌اين‌وجود، تعدادي از آنها ماندند و بعدا بيشتر نيز شدند. تا زمان پهلوي به سراسر مناطق قطر، حصي، قطيف و بحرين فعلي در كل بحرين مي‌گفتند. درحقيقت جنوب خليج‌فارس در ساختار حكومتي ايران دو قسمت بود و دو پادشاهي در آنجا داشتيم؛ يعني دو كشور بودند: يكي از اين كشورها بحرين بود كه همه مناطق مذكور را تا كويت در بر مي‌گرفت و كشور دوم، ماسون بود كه از قطر تا انتهاي عمان، يعني امارات متحده امروز و شمال عمان را شامل مي‌شد. همين الان هم اين اسامي باقي مانده؛ چنان‌كه به شبه‌جزيره‌اي كه در پايين تنگه‌هرمز واقع شده است، مي‌گويند مُسْندُم‌ يا دَمِ مُسْن. خود عربها هم اگر ريشه اين اسامي را بدانند آنها را نابود مي‌كنند. بعد از آن نيز مهاجرت عرب و ايراني ادامه پيدا كرد، تا اين‌كه بزرگ‌ترين موج مهاجرت بعد از صفويه شكل گرفت. در هركدام از ادوار قاجاريه و پهلوي نيز موجهاي مهاجرتي رخ داد كه اين آخري خيلي وسيع‌تر بود؛ منتها بااين‌تفاوت‌كه به تاثير از دنياي جديد، اين‌بار بيشتر براي كار، شركت و سرمايه‌گذاري بود كه مهاجرت مي‌كردند؛ كماآنكه همچنان ادامه دارد و‌ الان وقتي به دبي سفر مي‌كنيد، مي‌بينيد كه در آنجا همه ايراني هستند.

قاسميها جزو مهاجران زمان صفويه هستند. جالب آن‌كه آنها بسيار به ايران علاقمند بودند و البته هنوز هم هستند. به‌عنوان‌مثال، شيخ شارجه بيشتر ترجيح مي‌دهد با ايران نشست و برخاست داشته باشد تا با ابوظبي. هميشه هم اين‌طور بوده؛ البته غير از شيخ راس‌‌الخيمه، كه آدم عجيب و متعصبي است. شيوخ بحرين نيز همين‌طور هستند؛ يعني عليرغم آن‌كه اين‌همه كشمكش با آنان داشتيم، باز هم علاقه آنها به ايران بسيار زياد بود و الان هم هست. اما متاسفانه دولت ايران هيچ وقت نتوانست از اين مسائل به‌درستي بهره‌برداري كند. البته منظور من به‌هيچ‌وجه بهره‌برداري سوء يا استعماري نيست،‌ بلكه مقصود ايجاد روابط برادرانه است.

قاسميها توانستند در يكي دو قرن اخير قدرتي به هم بزنند و تقريبا تمامي شبه‌جزيره مسندم را به زير حكومت خودشان درآورده‌اند؛ يعني همه عمان شمالي و امارات متحده عربي را به دست گرفتند و از زماني‌كه هنوز به صورت كشور و مرزبندي‌شده هم درنيامده بودند،‌ اسم منطقه تحت نفوذ خود را شارجه گذاشتند. آنها وارد اقدامات دريايي گسترده‌اي شده و نيروي تجاري دريايي بزرگي راه انداختند و در سواحل و بنادر سراسر ايران و پاكستان و شبه‌قاره هند تجارت و رفت‌وآمد داشتند.‌ حالا ديگر نمي‌دانم واقعا هم آنان راهزني دريايي و قاچاق برده مي‌كردند يا نه. اين ادعاهايي است كه انگليسيها آن را مطرح مي‌كردند. البته اين را هم بگويم كه شيخ دكتر سلطان القاسمي، حاكم امروز شارجه، كه فردي تحصيل‌كرده و تنها كسي است در ميان شيوخ خليج‌فارس كه تحصيلات در سطح دكترا دارد، كتابي درباره اجداد خود نوشته و در آن سعي كرده‌ است دروغين‌بودن ادعاي انگليسيها را مبني بر اين كه اجداد او دزد دريايي بوده‌اند، ثابت كند. به‌هرحال، قاسمي‌ها در جاهاي مختلف، در سواحل شمالي ايران و يا شبه‌قاره هند اسكان پيدا كردند و چون با راسشان در ارتباط بودند، آنها هم قدرتهايي به دست آوردند.

كريمخان‌زند هيچ‌گاه پادشاه ايران نبود. هيچ‌كس از خاندان زند در ايران پادشاهي نكرد بلكه آنها رئيس نيمه جنوبي ايران بودند و بعد از نادرشاه، حكومت مستقيما از افشار به قاجار رسيد. در اين ميان، يك‌مدتي كه شلوغ بود، قاجاريه و زند به جان هم افتاده بودند. قاجاريه در نيمه شمالي و زند در نيمه جنوبي تسلط داشت؛ بااين‌وجود ما قاجار را صرفا پس از آن‌كه آغامحمدخان همه ايران را گرفت به‌عنوان پادشاه ايران قبول داريم اما زنديه را باآنكه فقط نيمه جنوبي را در اختيار داشتند، پادشاه ايران خطاب مي‌كنيم، در حالي‌كه زنديه هيچ‌وقت پادشاه ايران نبوده‌اند. كريمخان‌زند آدم بسيار خوبي به حساب مي‌آيد، اما بسيار ضعيف و دل‌رحم بود. او گرچه طرز تفكر خوبي داشت، منتها اقداماتي كرد كه شديدا به ضرر ايران تمام شد. او چون با قاجار در حال جنگ بود، از همه قبايل و از هر كسي كه نيرو داشت سعي مي‌كرد استفاده كند و براي همين هم به عربهايي كه به شمال خليج‌فارس آمده بودند، چيزي نمي‌گفت. آنها حكومت مي‌خواستند، كريمخان هم مي‌گفت سرباز بدهيد، من هم به شما حكومت مي‌دهم. درواقع سوابقي كه بعضي از عربها امروز به‌عنوان پيشينه حكومتي خود در شمال خليج‌فارس ادعا مي‌كنند مربوط به اين دوران است. علت آن‌هم اين بود كه كريمخان به‌خاطر برنامه‌هايي كه داشت آنها را خيلي زياد تحمل مي‌كرد. قاسميه‌هاي مستقر در بندر لنگه بسيار قوي شدند و خان زند هم تعرضي به آنها نمي‌كرد. كار آنها به جايي رسيد كه اصلا مدعي حكومت مستقل شدند؛ كه البته قابل‌قبول نبود و خودشان هم متوجه شدند كه نمي‌توانند حكومت مستقل داشته باشند. مساله از اين قرار بود كه وقتي قاجاريه جايگزين زنديه شد، آنها فهميدند كه ديگر نمي‌توانند مثل زمان زند باشند و لذا از دربار ايران تقاضاي حكومت رسمي را كردند؛‌ چون سيستم حكومتي، ملوك‌الطوايفي و فدراليته بود. در فدراليته ايران هم، ايراني و غيرايراني فرقي نداشت.

/ 0 نظر / 9 بازدید